بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 12 از 18 - ادبستان شعر پارسی

مشکل که نشانی ز شهیدان تو یابند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 76 مشکل که نشانی ز شهیدان تو یابند در خاک مگر گمشده پیکان تو یابند در بزم کسان، جانب من بینی و ترسم راز دلم از دیدن پنهان تو یابند گم شد مه کنعان، ز غم روی تو در مصر بازش مگر از گوشه ی زندان تو یابند ترسم شوی … ادامه

صید کنان میروی، ای صنم صید بند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 75 صید کنان میروی، ای صنم صید بند گر خوشی از صید ما، این سر ما، این کمند ما همه شیرین پرست، لیک دریغا که هست کوکب فرهاد پست، اختر خسرو بلند بنده ی فرمان او، از دل و جان ما همه تا که پسند افتدش خواجه ی مشکل پسند؟ … ادامه

پس از کشتن، نه بر سر قاتلم از کین نمی‌ماند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 74 پس از کشتن، نه بر سر قاتلم از کین نمی‌ماند چو میرد کس، طبیبش بر سر بالین نمی‌ماند ز خسرو تلخ شد فرهاد را چون کام، دانستم که شیرین کام خسرو نیز از شیرین نمی‌ماند به روی من که بودم باغبان، در بستی و غافل که در باغت گل … ادامه

شبی که غیر در آن آستان نمی‌ماند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 73 شبی که غیر در آن آستان نمی‌ماند مرا شکایتی از پاسبان نمی‌ماند ز پنج‌روزه تماشای گل، دریغ مدار که باغ گل، به تو ای باغبان نمی‌ماند به دامت آیم و دانم که مرغ هیچ چمن ز شوق دام تو، در آشیان نمی‌ماند فغان، که راز محبت به سینه می‌خواهم … ادامه

گفتا که به سینه ز منت کینه نماند؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 72 گفتا که به سینه ز منت کینه نماند؟ گفتم که نه، این سینه به آن سینه نماند بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می در میکده می تا شب آدینه نماند آیا بچه رو می نگری سوی من آن روز کز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟ … ادامه

از سینه دل رمید و به زلف تو رام ماند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 71 از سینه دل رمید و به زلف تو رام ماند مرغ از قفس پرید و گرفتار دام ماند می گفتمش غم دل و عمدا نکرد گوش تا غیر آمد و سخنم ناتمام ماند از ساقی سپهر فغان، کز جفای او دوری به سر نرفت که جم رفت و جام … ادامه

آمد شب و وقت یارب آمد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 70 آمد شب و وقت یارب آمد یارب چه کنم؟ دگر شب آمد همسایه، شنید یاربم را از یارب من، به یارب آمد ای دوست بگو به کویت امشب دشمن به کدام مطلب آمد؟ کز راه هزار بدگمانی جانم صدبار بر لب آمد از خال سیاه کنج چشمت امروز به … ادامه

یار بهر خاطر اغیار زارم می‌کشد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 69 یار بهر خاطر اغیار زارم می‌کشد من به این خوش می‌کنم خاطر، که یارم می‌کشد وعده ی وصلم به محشر می‌دهد، در زیر تیغ می‌کشد، اما ز لطف امیدوارم می‌کشد در قفس داغ فراق گل، جگر می‌سوزدم در چمن غوغای زاغ و نیش خارم می‌کشد در وطن، ناسازی از … ادامه

خاکش، اگر ز دوری، بر باد رفته باشد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 68 خاکش، اگر ز دوری، بر باد رفته باشد آن یار نیست کش یار از یاد رفته باشد با آنکه کشت خود را، از عشق خسرو، اما مشکل ز یاد شیرین، فرهاد رفته باشد ذوق اسیری آن مرغ داند که از پی صید روزی به آشیانش، صیاد رفته باشد تا … ادامه

چو رویت، لاله ی رنگین نباشد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 67 چو رویت، لاله ی رنگین نباشد چو مویت، نافه ای در چین نباشد مهی و مه به این پرتو ندیدم شهی و شه به این تمکین نباشد غزالی کو چرد در خاک کویت عجب گر ناف او مشکین نباشد؟ به مسکینان گرت بخشایشی هست به مسکینی من، مسکین نباشد … ادامه

دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 66 دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دم که ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافل که درین بتکده جای صنمی بیش … ادامه

ما را دگری جز سگ او یار نباشد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 65 ما را دگری جز سگ او یار نباشد او را اگر از یاری ما عار نباشد چندان ستمم از تو خوش آید که چو پرسند از ضعف مرا قوت گفتار نباشد میلت به پرستاری کس نیست، وگرنه کس نیست که از درد تو بیمار نباشد فریاد، که در کوی … ادامه