بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 13 از 18 - ادبستان شعر پارسی

روز محشر که ز هر گوشه کسی برخیزد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 64 روز محشر که ز هر گوشه کسی برخیزد همچو من کشته، ز کوی تو بسی برخیزد نکند در دل اثر، نغمه ی مرغان چمن ناله ای کاش ز مرغ قفسی برخیزد وا نشد از نفس صبح دلم، کی باشد کآهی از سینه ی صاحب نفسی برخیزد محملش بینم و … ادامه

یارم ز وفا چو دست گیرد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 63 یارم ز وفا چو دست گیرد از دست من آنچه هست گیرد صیاد کسی است کو تواند صیدی که ز دام جست گیرد مشکن دلم از جفا که ترسم بنیاد وفا شکست گیرد از پا فگند که دست گیرد چون دست سبو به دست گیرد بیجاست نباز غیر، کآخر … ادامه

دایه، کِت در مهد زر ای سیم‌تن می‌پرورد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 62 دایه، کِت در مهد زر ای سیم‌تن می‌پرورد دشمن جانی برای جان من می‌پرورد دلبری دارم که باشد تلخ‌کامی قسمتم زان حلاوت‌ها که در کنج دهن می‌پرورد مهرپرور یوسفی دارم، که در کنعان حسن یوسفی، هر روز در چاه ذقن می‌پرورد آن شه ترکان که دارد قد چو سرو … ادامه

کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 61 کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد وقت جان دادن نزد حرفی، نگاهی هم نکرد آنچه کردی، با چو من درویش، از جور ای پسر راست گویم، با گدایی پادشاهی هم نکرد آنکه یک دم نیستم غافل ز یادش، دم به دم گر نکرد او یاد من، … ادامه

چند روزی از سر کویت سفر خواهیم کرد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 60 چند روزی از سر کویت سفر خواهیم کرد امتحان را جای در کوی دگر خواهیم کرد در گذرگاهی دگر، چاکی به دل خواهیم زد بر سر راهی دگر، خاکی به سر خواهیم کرد گر کسی آید ز پی، ما باز برخواهیم گشت ورنه آنجا، ز اشک حسرت دیده تر … ادامه

گفتم: ای مه بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 59 گفتم: ای مه بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟ زیر لب خندان گذشت و گفت: آری بگذرد ریزدم خون، کاش چون رنجید از من خاطرش ترسم از یادش رود، چون روزگاری بگذرد آه از آن ساعت، که بر سرکشته ی بیداد را خلق گرد آیند و قاتل از کناری … ادامه

قاصد، از ننگ زمن نامه به جایی نبرد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 58 قاصد، از ننگ زمن نامه به جایی نبرد ور برد، نام چو من بی سر و پایی نبرد حال آن بنده چه باشد، که چو آزاد شود جز در خواجه ی خود، راه به جایی نبرد غیر افتد به گمان، کز پی دلجویی اوست چو به جورم کشد و … ادامه

ز دشمنی به منت، روزگار نگذارد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 57 ز دشمنی به منت، روزگار نگذارد که ظلم گلچین، گل را به خار نگذارد تو ساده لوحی و اغیار در کمین که تو را کنند رام، مگر روزگار نگذارد به اختیار، دل از وی چگونه برگیرم؟ که عشق او به کسی اختیار نگذارد خیال توبه به دل دوش میگذشت … ادامه

دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 56 دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد ستمکشی است که یار ستمگری دارد به آن درخت، زیان یا رب از خزان مرساد که زیر سایه ی خود، مرغ بی پری دارد ز شوق، دل چو کبوتر طپد به سینه مگر سراغ نامه به بال کبوتری دارد؟ شکایت از ستمت … ادامه

پیش عذار تو، مه جمال ندارد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 55 پیش عذار تو، مه جمال ندارد پیش قدت، سرو اعتدال ندارد هست دو تابنده رخ، چو مهر و چو ماهت مهر پی خط و مه جمال ندارد شرم ز قتلم مکن، که کشتن عاشق هست گناهی که انفعال ندارد در شکن دام او، ز بیم رهایی رشک به مرغی … ادامه

عاشقم و عشق من زوال ندارد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 54 عاشقم و عشق من زوال ندارد رفتنم از کویت احتمال ندارد وای به حالم، ز بی کسی که به کویت هیچکسم آگهی ز حال ندارد چون ندهم تن به دوری تو، که از پی روز فراقت، شب وصال ندارد کام دل، از نخل قامت تو چه جویم؟ غیر بر … ادامه

دلم، تاب تغافل، طاقت آزار هم دارد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 53 دلم، تاب تغافل، طاقت آزار هم دارد ننالد زیر تیغت، صبر این مقدار هم دارد ز حرف دوستی افتادم از چشمش، عجب دارم که این رنجش که از من غیر دارد، یار هم دارد دل از آه طبیبم شاد شد، کش سوخت بر من دل ندانستم که غیر از … ادامه