
آذر بیگدلی – غزل شماره 54
عاشقم و عشق من زوال ندارد
رفتنم از کویت احتمال ندارد
وای به حالم، ز بی کسی که به کویت
هیچکسم آگهی ز حال ندارد
چون ندهم تن به دوری تو، که از پی
روز فراقت، شب وصال ندارد
کام دل، از نخل قامت تو چه جویم؟
غیر بر حسرت، این نهال ندارد
شکوه ی جورش کجا برم که شهیدم
کرده و از کرده انفعال ندارد؟
خون اسیری کنون مریز که دانی
در صف محشر زبان لال ندارد
چون نکند ناله در شکنجه ی دامش
مرغ دل آذر فراغ بال ندارد؟