بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 14 از 18 - ادبستان شعر پارسی

گفتمش حرفی و امید که در گوشش باد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 52 گفتمش حرفی و امید که در گوشش باد و آنچه از من نشنیده است فراموشش باد آنکه زد طعنه ی بیهوشیم از دیدن او چشم او، راهزن قافله ی هوشش باد آن قصب پوش جوان، کز ستمش دم نزنم شرمی از طاقت پیران خشن پوشش باد گفت، دیروز: شب … ادامه

وفا نگر، که وفایی ندیده از صیاد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 51 وفا نگر، که وفایی ندیده از صیاد به دام ماندم و از آشیان نکردم یاد گرم نه دست وفا پای بست کرده چرا پرم نبسته کسی و نمیشوم آزاد؟ اسیر دامم و خلقی ز ناله ام نالان نداشت در چمنم هرگز این اثر فریاد اگر چه گشت خراب آشیان … ادامه

نهم بر خاک پهلو شب، به این امید در کویت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 50 نهم بر خاک پهلو شب، به این امید در کویت که ننشیند کسی از هم‌نشینان روز پهلویت فغان، کامشب که دارم راه در بزم تو، از غیرت به سوی غیر باید بنگرم، تا ننگرد سویت در این گلشن، که هر مرغی گلی جوید، من آن مرغم که بینم روی … ادامه

من از غمت، زبانی، با خلق در شکایت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 49 من از غمت، زبانی، با خلق در شکایت وز قصد من، نهانی، دل با تو در حکایت از دست مانده فردی، گفتا ز عشق دردی خوشتر نه کاش کردی از دل به دل سرایت بر درد عشق جوییم درمان ز هم من و دل چون گمرهان که جویند از … ادامه

نهم به پای کسی سر، که سر نهاده به پایت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 48 نهم به پای کسی سر، که سر نهاده به پایت کنم فدای کسی جان، که کرده جان به فدایت برآ، برای خدا، همچو مه به بام و نظر کن ببین چگونه مرا میکشند زار برایت؟ نشسته گرد ملالم به چهره بی تو و ترسم گمان برند که رخ سوده … ادامه

کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 47 کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایت شکایتی است که دارد ز شه گدای ولایت همیشه با سگ کویت جفای غیر شمارم چو دوستی که ز دشمن کند به دوست شکایت چو دوست با تو بود دوست، از گنه چه تزلزل؟ چو خواجه بر سر لطف است، بنده … ادامه

حیات جاودان بخشد به عاشق لعل خندانت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 46 حیات جاودان بخشد به عاشق لعل خندانت بود سرچشمه ی آب بقا چاک زنخدانت نباشی گر تو شمع تربت ما نیست دلسوزی که افروزد چراغی بر سر خاک شهیدانت نمیدانی چرا شد چاک تا دامن گریبانم؟ مگر روزی به دست چون خودی افتد گریبانت از آن هر دم به … ادامه

گیرم به عجز دامنت و جان سپارمت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 45 گیرم به عجز دامنت و جان سپارمت شاید که گامی از پی نعش خود آرمت گر کشته رشکم، امشب از آن کو نمی روم کز دل نیایدم به رقیبان گذارمت هر حرف گفتمت، ز رقیبان شنفتم آه نامحرمی و محرم خود میشمارمت تیغم زنی و دم نزنم؛ آه چون … ادامه

زآن سویش ای نسیم صبا می‌فرستمت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 44 زآن سویش ای نسیم صبا می‌فرستمت کآری خبر، وگرنه چرا می‌فرستمت؟ دردم نکشته، زود رسان آنچه از طبیب بیمارم و برای دوا می‌فرستمت ای مرغ دل، مباد شوی مبتلا، که من ناچارم و به دام بلا می‌فرستمت ترسم ز شوق، نامه نگیری ز من؛ روی گر گویمت رفیق کجا … ادامه

چو بر مزار من آید به جلوه آن قد و قامت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 43 چو بر مزار من آید به جلوه آن قد و قامت قیامت است قیامت، قیامت است قیامت رهی که محمل او میرود ز گریه کنم گل بود که عزم رحیلش بدل شود به اقامت ز خون همچو منی در گذر، وگرنه به محشر مرا به صبر و تو ر … ادامه

هر مرغ که می پرد ز بامت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 42 هر مرغ که می پرد ز بامت گویم، به من آورد پیامت خونم، که چو آب شد حلالت گر با دگران خوری حرامت مپسند ستمگران به محشر خندند به زخم ناتمامت خوش دانه به حیله میفشانی از صید مگر تهی است دامت؟ تو خواه ببخش و خواه بفروش زین … ادامه

هم خنده خوش است و هم خرامت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 41 هم خنده خوش است و هم خرامت خود گوی که نالم از کدامت؟ از دام مکن مرا هم آزاد ار مرغ دگر فتد به دامت یاد آر ز ناامیدی من چون غیر دهد ز من پیامت گیرم کام خود از تو روزی کآرم پی نعش خود دو گامت خرم … ادامه