بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 15 از 18 - ادبستان شعر پارسی

بر آستانه اش امشب خوشم که جانان گفت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 40 بر آستانه اش امشب خوشم که جانان گفت که دوش قصه ی محرومی تو دربان گفت شد آشکار، ز کم ظرفی حریفان راز وگرنه پیر مغان آنچه گفت پنهان گفت غم نهانی من گفت با رقیب و دریغ ازین فسانه که مشکل شنید و آسان گفت نگویدت کسی احوال … ادامه

حرف جورت، همه جا با همه کس خواهم گفت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 39 حرف جورت، همه جا با همه کس خواهم گفت این حدیثی است که تا هست نفس، خواهم گفت برد صیادم ازین باغ و ز بی مهری گل حرفها دارم و در کنج قفس خواهم گفت تا نماند به سر کوی تو جز من دگری قصه ی جور تو با … ادامه

ای که گفتی ز در دوست درون نتوان رفت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 38 ای که گفتی ز در دوست درون نتوان رفت شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟ عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت ای که داری هوس روی بتان در هر گام بسکه افتاده سر و ریخته خون … ادامه

دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 37 دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت دردا که دیر آمد و افغان که زود رفت چون شاخ گل، به پهلوی من تا نشست، خاست چون ماه نو، بدیده ی من تا نمود رفت بختم که سر ز خواب برآورده بود، خفت سروی که سایه بر سرم … ادامه

زبان، غمی که به دل داشتم نهان نگذاشت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 36 زبان، غمی که به دل داشتم نهان نگذاشت نهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب؟ بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفت ز گلبنی که بر او زاغی آشیان نگذاشت در این بهار … ادامه

سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 35 سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت حیرتی دارم ازین آتش که خاکستر نداشت دوش در بزم تو دیدم غیر را و زنده ام این قدر هم صبر از من هیچکس باور نداشت شب فرستادم ز سوز دل، به کویش نامه ها روز دیدم هر طرف مرغی که … ادامه

غمت، که غیر منش با کس آشنایی نیست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 34 غمت، که غیر منش با کس آشنایی نیست تو گر جدا شوی، او را ز من جدایی نیست خوشم که غیر، تو را دوش مینمود به من گمانش اینکه تو را با من آشنایی نیست چو رفتی از سر بالین من، دگر ز توام جز این امید که سوی … ادامه

دردی دارم که گفتنی نیست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 33 دردی دارم که گفتنی نیست ور گفته شود شنفتنی نیست باغی است دلم ز داغت، اما باغی که گلش شکفتنی نیست داند همه کس غمم، که عشقت گنجی است، ولی نهفتنی نیست افسانه ی وصل تا نباشد چشمم شب هجر خفتنی نیست گردی است در آستانت آذر اما گردی … ادامه

کسی را چون به بیدادت شکی نیست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 32 کسی را چون به بیدادت شکی نیست هزارت دوست بود اکنون، یکی نیست به دشت عشق، صیادی است؛ کش دام تهی هرگز ز صید زیرکی نیست کسی کش صبر بسیار است داند که جور خوبرویان، اندکی نیست ندانم، از که خوردم زخم؛ اما به ترکش جز تو کس را … ادامه

این ترک تیغ بسته ی بازو گشاده کیست؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 31 این ترک تیغ بسته ی بازو گشاده کیست؟ تاراج عمر می کند، این ترک زاده کیست؟ گر نیست در هلاک منش ایستادگی پس وقت مرگ بر سرم این ایستاده کیست؟ گر نیست قصد قتل منش از خدنگ جور این شوخ شخ کمان که به زین تکیه داده کیست؟ رفتی … ادامه

آمدی، دیر و دلم کز دوریت خون می‌گریست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 30 آمدی، دیر و دلم کز دوریت خون می‌گریست زود رفتی و ندیدی، کز غمت چون می‌گریست؟ آنکه می‌خندید بر حالم، ز عشقت پیش ازین گر به این زاری مرا می‌دید، اکنون می‌گریست شب، به کویت گریه می‌کردم من و بر حال من هر که را می‌دیدم آنجا، از من … ادامه

بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 29 بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست که شب فغان سگی در هر آستانی هست دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست گمان این به منت نیست کز تو شکوه کنم مگر هنوز به صبر منت گمانی هست؟ سگت برای … ادامه