بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 16 از 18 - ادبستان شعر پارسی

گلی و بلبلی تا در چمن هست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 28 گلی و بلبلی تا در چمن هست نشانی از تو و نامی ز من هست نه چون سروت، نهالی در چمن هست نه چون لعلت، عقیقی در یمن هست ندارند آگهی اخوان که راهی نهان از مصر، تا بیت الحزن هست به کنعان بسته راه از رشک و غافل … ادامه

مرغ اسیرم، چمنم آرزوست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 27 مرغ اسیرم، چمنم آرزوست بنده غریبم وطنم آرزوست خنده ی گل چیست؟ از آن غنچه لب خنده ی کنج دهنم آرزوست تشنه ی سرچشمه ی کوثر نی ام رشحه ی چاه ذقنم آرزوست دور ز کویت، چو روم سوی خلد نالم و گویم وطنم آرزوست چون کشی از خلق … ادامه

افغان که رفت جانم و جانانم آرزوست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 26 افغان که رفت جانم و جانانم آرزوست دردا که کشت دردم و درمانم آرزوست من تنگدل ز کنج قفس نیستم، ولی یک ناله در میان گلستانم آرزوست من قابل ملازمت محرمان نیم وین طرفه تر که خدمت سلطانم آرزوست؟ از حرف کفر و قصه ی ایمان دلم گرفت صلحی … ادامه

وصل، که در هر نفسم آرزوست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 25 وصل، که در هر نفسم آرزوست جز تو نه از هیچکسم آرزوست تا تو به مجمل شنوی ناله ام همنفسی با جرسم آرزوست وصل تو گر در نفس آخر است از همه عمر، آن نفسم آرزوست نغمه سرای چمنم سالهاست ناله ی کنج قفسم آرزوست دادرس من نشود هیچ … ادامه

تیر تو کز استخوان ما جست

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 24 تیر تو کز استخوان ما جست بازی است کز آشیان ما جست رازی که از اوست نازش عقل حرفی است که از زبان ما جست آهی که درید پرده ی چرخ تیری است که از کمان ما جست دارای درفش کاویانی دزدی است که از دکان ما جست گفتیم … ادامه

فتاده از پی دل کودکان و غوغایی است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 23 فتاده از پی دل کودکان و غوغایی است تو هم بیا به تماشا که خوش تماشایی است مرا که مرغ دلم، مانده در شکنجه ی دام ازین چه سود که بیرون شهر صحرایی است؟ گرانی از سر کوی تو زود خواهم برد بیا که فرصت حرف، امشبی و فردایی … ادامه

آنچه از مکتوب من ظاهر نشد، نام من است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 22 آنچه از مکتوب من ظاهر نشد، نام من است و آنچه قاصد را به خاطر نیست، پیغام من است غیر، بر من میبرد حسرت، که هم بزم توام کاش نوشد قطره ای زین می که در جام من است میتوانم از تغافل بر سر رحم آرمت دشمن من این … ادامه

غیر، بیهوده، پی یار وفادار من است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 21 غیر، بیهوده، پی یار وفادار من است نشود یار کسی یار اگر یار من است شب به گوشت چو رسد ناله ی مرغان اسیر ناله ی بی‌اثر از مرغ گرفتار من است از غمش مردم و گر شکوه کنم شرمم باد آخر این غم که مرا کشت غم یار … ادامه

ز خود روم، چو پر و بال هستی ام باز است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 20 ز خود روم، چو پر و بال هستی ام باز است که تنگنای دو عالم چه جای پرواز است؟ به انتظار تو خود کرده ام، چنانکه ز راه رسیده ای و همان چشم حسرتم باز است به کوی او همه شب تا به روز مینالم فغان که یار نمی … ادامه

بلبل ما را فغان دیگر است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 19 بلبل ما را فغان دیگر است حرف عشق از داستان دیگر است محملی پیداست از هر سو، ولی لیلی اندر کاروان دیگر است من کجا و کعبه و دیر از کجا؟ قبله ی من آستان دیگر است زاهد از افسانه ی رندان مپرس تو نمی فهمی زبان دیگر است … ادامه

از بس دلم امشب ز تو نامهربان پر است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 18 از بس دلم امشب ز تو نامهربان پر است از گریه میکنم تهی و همچنان پر است رحمی به دامن تهی ام کن، خدای را اکنون که دامنت ز گل ای باغبان پر است ای صید کش، تهی شد اگر یک قفس تو را از صید غم مخور، که … ادامه

مرا بکشتی و بازم دل از تو خرسند است

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 17 مرا بکشتی و بازم دل از تو خرسند است مگر تحمل یاران ز یار تا چند است؟ به روز مرگ، شنیدم که پیر کنعان گفت که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است نی ام ز لطف تو نومید، اگر خطایی رفت گنه ز بنده و بخشایش از … ادامه