بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 17 از 18 - ادبستان شعر پارسی

از خنده چه آلوده شود لب به عتابت

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 16 از خنده چه آلوده شود لب به عتابت زهر از شکرت میچکد و آتش از آبت از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز کان نیست گناهی که نویسند ثوابت حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانی گویم به تو حرفی و برآرم ز حجابت آخر چه به ویرانی دل … ادامه

آمد سحر به پرسش من یار با رقیب

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 15 آمد سحر به پرسش من یار با رقیب یا من ز رشک جان دهم امروز، یا رقیب از خون من که کشته شدم، پیش از او گرفت زآن پیشتر که کشته شود خونبها رقیب ای بیوفا، بس است جفا از خدا بترس تا چند بینم از تو جفا من، … ادامه

از آن لب شکوه ام بسیار و هر شب

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 14 از آن لب شکوه ام بسیار و هر شب به لب میآرم آه و مینگرم لب شب آدینه، بر مستان چنان است که روز شنبه بر طفلان مکتب به یا رب یا رب افتاده است کارم از این یا رب نگاهش دار یا رب طبیبم، فکر درمان داشت، گفتم … ادامه

سر آمد روز هجر و با توام لب بر لب است امشب

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 13 سر آمد روز هجر و با توام لب بر لب است امشب شبی کز عمر بتوانش شمردن، امشب است امشب طلوع صبح، از آن چاک گریبان می‌دهد یادم نگاهم ز اول شب تا سحر، بر کوکب است امشب به یارب گفتنم، بس شب سر آمد در تمنایت اگر آمد … ادامه

زمام ناقه گرفته است ساربان تنها

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 12 زمام ناقه گرفته است ساربان تنها فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها ز رفتنت به زمین زد مرا چو فرصت یافت بیا که بی تو مرا دیده آسمان تنها به گرد محملم اغیار راه اگر بدهند فتم چو گرد به دنبال کاروان تنها به من که در قفس … ادامه

تا کی به درت نالیم، هرشب من و دربان‌ها؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 11 تا کی به درت نالیم، هرشب من و دربان‌ها؟ آنها ز فغان من، من از ستم آن‌ها؟ دامان توام شاید، کز سعی به دست آید لیک آه که می‌باید زد دست به دامان‌ها یکبار برون آور، زان چاک گریبان سر چون رفته فرو بنگر سرها به گریبان‌ها ای جسم … ادامه

رازی که از یاران نهان، با یار گفتم بارها

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 10 رازی که از یاران نهان، با یار گفتم بارها زین پس نشاید گفتنم، کور است جز من یارها من وصل یارم آرزو، او را به سوی غیر رو نه من گنه دارم نه او، کار دل است این کارها زلفت به تاب و برده تاب، از جان روز آشفتگان … ادامه

هر گل که دمیده از گل ما

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 9 هر گل که دمیده از گل ما خونی است چکیده از دل ما ما کشته ی کشته ی تو از رشک مقتول تو گشت قاتل ما بر شکوه و جور داده عادت ما را دل تو، تو را دل ما تا کی نگری به جانب غیر؟ غافل ز نگاه … ادامه

دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 8 دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را مرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم، بلبل نه جغدم کو به هر ویرانه خوش کرد آشیانی را دریغا گشت صرف مهربانی عمر و نتوانم که با خود مهربان سازم دل … ادامه

کی بود کی رو به خاک آستان آرم تو را؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 7 کی بود کی رو به خاک آستان آرم تو را؟ نقد دل، با تحفه ی جان ارمغان آرم تو را قوت پروازم ای صیاد چون سوی تو نیست آنقدر نالم که سوی آشیان آرم تو را چند غافل باشی از حال دلم؟ دل را کنون از تو آرم در … ادامه

درد دل گویم و بر طبع گران است تو را

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 6 درد دل گویم و بر طبع گران است تو را چه کنم؟ گوش به حرف دگران است تو را مکن انکار دلم این همه، انگار که رفت وز پیش دیده به حسرت نگران است تو را غیر می‌خواهدم از کوی تو آواره کند وای بر حالم اگر میل بر … ادامه

مرده بودم از غمت، بر سر رسیدی دی مرا؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 5 مرده بودم از غمت، بر سر رسیدی دی مرا؟ من ندیدم گر تو را، شادم که تو دیدی مرا خون خود بخشیدمت، کز رشک وقت کشتنم غیر چون کرد التماس من، نبخشیدی مرا امشب و امروز، کز روی تو چشمم روشن است در نظر ناید دگر ماهی و خورشیدی … ادامه