
آذر بیگدلی – غزل شماره 20
ز خود روم، چو پر و بال هستی ام باز است
که تنگنای دو عالم چه جای پرواز است؟
به انتظار تو خود کرده ام، چنانکه ز راه
رسیده ای و همان چشم حسرتم باز است
به کوی او همه شب تا به روز مینالم
فغان که یار نمی پرسد این چه آواز است؟
من و شکایت جور تو بی وفا، هیهات
ولی چه چاره کنم؟ آب دیده غماز است