هم دانه ی امید به خرمن ماند
خیام-رباعی شماره 94 هم دانه ی امید به خرمن ماند هم باغ و سرای بی تو و من ماند سیم و زر خویش از دِرَمی تا بجوی با دوست بخور گر نه به دشمن ماند
خیام-رباعی شماره 94 هم دانه ی امید به خرمن ماند هم باغ و سرای بی تو و من ماند سیم و زر خویش از دِرَمی تا بجوی با دوست بخور گر نه به دشمن ماند
خیام-رباعی شماره 93 هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد
خیام-رباعی شماره 92 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد بالای بنفشه در چمن خم گیرد انصاف مرا ز غنچه خوش میآید کو دامنِ خویشتن فراهم گیرد
خیام-رباعی شماره 91 هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفته تر ز عنقا باشد کاندر صدف از نهفتگی گردد دُر آن قطره که راز دل دریا باشد
خیام-رباعی شماره 90 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد واندیشه ی هفتاد و دو ملت ببرد پرهیز مکن ز کیمیایی که از او یک جرعه خوری هزار علت ببرد
خیام-رباعی شماره 89 گویند هر آن کسان که با پرهیزند زان سان که بمیرند چنان برخیزند ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند
خیام-رباعی شماره 88 گویند بهشت و حور و کوثر باشد جویِ می و شیر و شهد و شکّر باشد پر کن قدح باده و بر دستم نِه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
خیام-رباعی شماره 87 گویند بهشت و حورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبتِ کار چنین خواهد بود
خیام-رباعی شماره 86 گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد هشدار که سرمایه ی سودای جهان عمر است چنان کش گذرانی گذرد
خیام-رباعی شماره 85 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد کش نشکند و هم به زمین نسپارد گر ابر چو آب خاک را بردارد تا حشر همه خون عزیزان بارد
خیام-رباعی شماره 84 گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دورانِ فلک در پرده هزار گونه بازی دارد
خیام-رباعی شماره 83 کم کن طمع از جهان و میزی خرسند وز نیک و بد زمانه بگسل پیوند می در کف و زلف دلبری گیر که زود هم بگذرد و نماند این روزی چند