آرند یکی و دیگری بربایند
خیام-رباعی شماره 58 آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچ کسی راز همی نگشایند ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانه ی عمر ما است میپیمایند
خیام-رباعی شماره 58 آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچ کسی راز همی نگشایند ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانه ی عمر ما است میپیمایند
خیام-رباعی شماره 57 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد بس داغ که او بر دل غمناک نهاد بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک در طبل زمین و حقه ی خاک نهاد
خیام-رباعی شماره 56 آنها که کهن شدند و اینها که نوند هر کس به مراد خویش یک تک بدوند این کهنه جهان به کس نماند باقی رفتند و رویم دیگر آیند و روند
خیام-رباعی شماره 55 آن را که به صحرای علل تاخته اند بی او همه کارها بپرداخته اند امروز بهانه ای در انداخته اند فردا همه آن بود که در ساخته اند
خیام-رباعی شماره 54 آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
خیام-رباعی شماره 53 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ به غرّه آید از غره به سلخ
خیام-رباعی شماره 52 یک جرعه ی می ز ملک کاووس بِه است از تخت قباد و ملکت طوس بِه است هر ناله که رندی به سحرگاه زند از طاعت زاهدان سالوس بِه است
خیام-رباعی شماره 51 هر سبزه که بر کنار جویی رسته ست گویی ز لب فرشتهخویی رسته ست پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته ست
خیام-رباعی شماره 50 هر ذره که در خاک زمینی بوده ست پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست گرد از رخ نازنین به آزرم فشان کانهم رخ خوب نازنینی بوده ست
خیام-رباعی شماره 49 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست از سرخی خون شهریاری بوده ست هر شاخ بنفشه کز زمین میروید خالی است که بر رخ نگاری بوده ست
خیام-رباعی شماره 48 نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر رهِ عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
خیام-رباعی شماره 47 می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است