بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 129 از 136 - ادبستان شعر پارسی

نظری کن اگرت خاطر دوریشان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 95 نظری کن اگرت خاطر دوریشان است که جمال تو ز حسن نظر ایشان است روی ازین بنده ی بیچاره ی درویش متاب زانک سلطان جهان بنده ی درویشان است پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنم آشنایان غمت را چه غم از خویشان است بده آن باده ی نوشین … ادامه

نعلم نگر نهاده بر آتش که عنبر است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 94 نعلم نگر نهاده بر آتش که عنبر است وز طره طوق کرده که از مشک چنبر است تعویذ دل نوشته که خط مسلسل است شکّر به می سرشته که یاقوت احمر است زلف سیه گشوده که این قلب عقرب است روی چو مه نموده که این مهر انور است … ادامه

هر که مجنون نیست از احوال لیلی غافل است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 93 هر که مجنون نیست از احوال لیلی غافل است وانک مجنون را به چشم عقل بیند عاقل است قرب صوری در طریق عشق بُعد معنویست عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصل است اهل معنی را از او صورت نمی بندد فراق وانک این صورت نمی بندد ز … ادامه

هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 92 هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است زانک پیش هر کسی راز دلم بگشاده است کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد چاره ی کارم بساز اکنون که کار افتاده است هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می شود خون دل نوشم تو پنداری … ادامه

یاران همه مخمور و قدح پر می ناب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 91 یاران همه مخمور و قدح پر می ناب است ما جمله جگر تشنه و عالم همه آب است مرغ دل من در شکن زلف دلارام یارب چه تذرویست که در چنگ عقاب است چشم من سودا زده یا دُرج عقیق است اشک من دلسوخته یا لعل مذاب است ورد … ادامه

یاقوت روان بخش تو تا قوت روان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 90 یاقوت روان بخش تو تا قوت روان است چشمم ز غمت چشمه ی یاقوت روان است آن موی میان تو که سازد کمر از موی مویی به میان آمده یا موی میان است در موی میانت سخنی نیست که خود نیست لیکن سخن ار هست در آن پسته دهان … ادامه

گفتم که چرا صورتت از دیده نهان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 89 گفتم که چرا صورتت از دیده نهان است گفتا که پری را چه کنم رسم چنان است گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن گفتا مگرت آرزوی دیدن جان است گفتم همه هیچ است امیدم ز کنارت گفتا که تو را نیز مگر میل میان است گفتم که … ادامه

گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 88 گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است تو خوش برآی که با جان برابر آمده است بنوش لعل روان چون زمرّد سبزت نگین خاتم یاقوت احمر آمده است چشمه ی نوش تو سبزه گر بدمید ترش مشو که نبات از شکر برآمده است به گرد چشمه ی نوش تو … ادامه

فروغ عارض او یا سپیده ی سحر است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 87 فروغ عارض او یا سپیده ی سحر است که رشک طلعت خورشید و طیره ی قمر است لطیفه ای ست جمالش که از لطافت و حسن ز هر چه عقل تصور کند لطیف تر است برون ز نرگس پر خواب و روی چون خور دوست گمان مبر که مرا … ادامه

شوریده ای ست زلف تو کز بند جسته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 86 شوریده ای ست زلف تو کز بند جسته است خطّ تو آن نبات که از قند رسته است آن هندوی سیه که تواش بند کرده ای بسیار قلب صف شکنان کو شکسته است گر زانگ روی و موی تو آشوب عالم است ما را شبی مبارک و روزی خجسته … ادامه

شکنج زلف سیاه تو بر سمن چه خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 85 شکنج زلف سیاه تو بر سمن چه خوش است دمیده سنبلت از برگ نسترن چه خوش است گَرَم ز زلف دراز تو دست کوتاه است دراز دستی آن زلف پر شکن چه خوش است نمی رود سخنی بر زبان من هیهات مگر حدیث تو یا رب که این سخن … ادامه

شامش از صبح فروزنده درآویخته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 84 شامش از صبح فروزنده درآویخته است شبش از چشمه ی خورشید برانگیخته است گوئیا آنک گلستان رُخش می آراست سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است یا نه مشاطه ز بی خویشتنی گرد عبیر گرد آیینه ی چینش به خطا بیخته است تا چه دیدست که آن سنبل … ادامه