
خواجوی کرمانی – غزل شماره 85
شکنج زلف سیاه تو بر سمن چه خوش است
دمیده سنبلت از برگ نسترن چه خوش است
گَرَم ز زلف دراز تو دست کوتاه است
دراز دستی آن زلف پر شکن چه خوش است
نمی رود سخنی بر زبان من هیهات
مگر حدیث تو یا رب که این سخن چه خوش است
سپیده دم که گل از غنچه می نماید رخ
نوای بلبل شوریده در چمن چه خوش است
ز جام باده ی دوشینه مست و لایعقل
فتاده بر طرف سرو و نارون چه خوش است
چو جای چشمه که بر جویبار دیده ی من
خیال قامت آن سرو سیمتن چه خوش است
چه گویمت که به هنگام آشتی کردن
میان لاغر او در کنار من چه خوش است
مپرس کز هوس روی دوست خواجو را
دل شکسته بر آن زلف پرشکن چه خوش است



