بایگانی‌های غزلیات خواجو - ادبستان شعر پارسی

یاد باد آنک دلم را مدد جان بودی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 930 یاد باد آنک دلم را مدد جان بودی درد دلسوز مرا مایه ی درمان بودی به رخ خوش نظر و عارض بستان افروز رشک برگ سمن و لاله ی نعمان بودی به خط سبز و سر زلف سیاه و لب لعل خضر و ظلمت و سرچشمه ی حیوان بودی … ادامه

یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 929 یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی تذکار و صلک بهجتی هذا نصیبی لیلتی از تاب دل شب تا سحر لب خشک دارم دیده تر آری چه تدبیر ای پسر هذا نصیبی لیلتی گر همچو شمع انجمن آتش زنم در جان و تن عیبم مکن ای سیمتن هذا نصیبی … ادامه

یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 928 یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی بالدّمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشم تا صبحدم خروشم هذا نصیب لیلی از اشک دل گدازم پیدا شدست رازم لیکن چه چاره سازم هذا نصیب لیلی از بند باز کن خو، وز دوست … ادامه

یا ملولاً عن سلامی أنت فی الدنیا مرامی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 927 یا ملولاً عن سلامی أنت فی الدنیا مرامی کلّما أعرضت عنی زدت شوقاً فی غرامی گرچه مه در عالم آرایی ز گیتی بر سر آمد کی تواند شد مقابل با رخت از ناتمامی طوطی دستانسرا شد مطرب از بلبل نوایی مطرب بستان سرا شد طوطی از شیرین کلامی پخته … ادامه

یا باری البرایا یا ذاری الذراری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 926 یا باری البرایا یا ذاری الذراری یا راعی الرعایا مُجری الجواری سلطان بی‌وزیری دیّان بی‌نظیری قهّار سختگیری ستّار بردباری روق الغصون صنعاً زینت کالغوانی ورق الطیور شوقاً توّجت کالقماری سرو از تو در تمایل در کلّه ربیعی مرغ از تو در ترنّم بر سرو جویباری یا واهب العطایا یا … ادامه

هیچ شکّر چو آن دهان دیدی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 925 هیچ شکّر چو آن دهان دیدی هیچ تنگ شکر چنان دیدی آن زمانت که در کنار آمد جز کمر هیچ در میان دیدی در چمن همچو شمع مجلس ما طوطئی آتشین زبان دیدی راستی را شمائل قد او هیچ در سرو بوستان دیدی دلرباتر ز زلف و عارض او … ادامه

نه عهد کرده ای آخر که قصد ما نکنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 924 نه عهد کرده ای آخر که قصد ما نکنی چرا جفا کنی و عهد را وفا نکنی چو آگهی که نداریم جز لبت کامی روا بود که ز لب کام ما روا نکنی ز ما نیامده جرمی خدا روا دارد که کینه ورزی و اندیشه از خدا نکنی منِ … ادامه

نه آخر تو آنی که ما را زیانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 923 نه آخر تو آنی که ما را زیانی نه آخر توانی که ما را زیانی مگر زین بسودی که ما را بسودی وزین بر زیانی که ما را زیانی چو ما را بهشتی چه ما را بهشتی چو ما را جهانی چه ما را جهانی تو پروا نداری که … ادامه

میا در قلب عشق ای دل که بازی نیست جانبازی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 922 میا در قلب عشق ای دل که بازی نیست جانبازی مکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی همان بهتر که بازآیی از این پرواز بی حاصل که کبک خسته نتواند که با بازان کند بازی چو می سوزیم و می سازیم همچون عود در چنگت چرا … ادامه

مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 921 مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی کین مردم دین شناسی و مسلمانی کنی با پریرویان به خلوت روی در روی آوری خویش را دیوانه سازی و پری خوانی کنی همچو اختر مهره بازی ورد توست اما چو قطب بر سر سجاده هر شب سبحه گردانی کنی حکمت یونان … ادامه

مه است یا رخ آن آفتاب مهرافزای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 920 مه است یا رخ آن آفتاب مهرافزای شب است یا خم آن طرّه قمر فرسای مرا مگوی که دل در کمند او مفکن بدان نگار پریچهره گو که دل مربای چه سود کان مه محمل نشین نمی گوید که بیش ازین مخروش ای درای هرزه درای مرا به زلف … ادامه

من کی ام زاری نزار افتاده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 919 من کی ام زاری نزار افتاده ای پر غمی بی غمگسار افتاده ای دردمندی رنج ضایع کرده ای مستمندی سوگوار افتاده ای مبتلایی در بلا فرسوده ای بی قرینی بی قرار افتاده ای باد پیمایی به خاک آغشته ای خسته جانی دل فگار افتاده ای نیمه مستی بی حریفان … ادامه