بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 2 از 78 - ادبستان شعر پارسی

مگر به دیده ی مجنون نظر کنی ورنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 918 مگر به دیده ی مجنون نظر کنی ورنی چگونه در نظر آید جمال طلعت لیلی حدیث حسنت و ادراک هر کسی به حقیقت جمال یوسف مصریست پیش دیده ی اعمی مقیم طور محبّت ز شوق باز نداند شعاع آتش مهر از فروغ نور تجلی کمال معجزه ی حسن بین … ادامه

مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 917 مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی وز جام باده کام دل بیقرار جوی اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست با دوستان نشین و می خوشگوار جوی گر وصل یار سرو قدت دست می دهد چون سرو خوش برآی و لب جویبار جوی فصل بهار باده ی … ادامه

گهم رانی و گه دشنام خوانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 916 گهم رانی و گه دشنام خوانی تو دانی گر بخوانی ور برانی من از عالم برون از آستانت نمی دانم دری باقی تو دانی چه باشد گر غریبی را بپرسی چه خیز گر اسیری را بخوانی ز بس کز ناله ی من در فغانست کند کوه گرانم دل گرانی … ادامه

گل سوری دگر به جلوه گری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 915 گل سوری دگر به جلوه گری می کند صید بلبل سحری به طراوت سمن رخان چمن می برند آب لاله برگ طری بوی گیسوی یار می شنوم یا نسیم بنفشه ی طبری گل بستان فروز دم نزند پیش رخسار او ز خوش نظری بر درش بس که دوست می … ادامه

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 914 گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی گفت از آن روی که دل دادی و جان نسپردی گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی گفتمش در شکرت چند به حسرت نگرم گفت در خویش نگه کن که به … ادامه

گفتا تو از کجایی کآشفته می‌نمایی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 913 گفتا تو از کجایی کآشفته می‌نمایی گفتم منم غریبی از شهر آشنایی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدایی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی … ادامه

گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 912 گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی کجا روم که فرس بر من شکسته نتازی تو شاهبازی و دانم که تیهوان نتوانند که در نشیمن عنقا کنند دعوی بازی شبان تیره بسی برده ام به آخر و روزی شبی چو زلف سیاهت ندیده ام به درازی ضرورتست که پیشت چو … ادامه

گِرد ماه از مشک چنبر کرده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 911 گِرد ماه از مشک چنبر کرده ای ماه را از مشک زیور کرده ای شام شبگون قمر فرسای را سایبان مهر انور کرده ای در شبستان عبیر افشان زلف شمع کافوری ز رخ بر کرده ای از چه رو بستانسرای خلد را منزل هندوی کافر کرده ای روز را … ادامه

گر تو شیرین شکر لب به شکر خنده درآیی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 910 گر تو شیرین شکر لب به شکر خنده درآیی به شکر خنده ی شیرین دل خلقی بربایی آن نه مرجان خموش است که جانیست مصوّر وان نه سرچشمه ی نوش است که سرّیست خدایی وصف بالای بلندت به سخن راست نیاید با تو چون راست توان گفت به بالا … ادامه

گر به فریب می کشی ور به عتاب می کشی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 909 گر به فریب می کشی ور به عتاب می کشی دل به تو می کشد مرا زانک لطیف و دلکشی آب حیات می برد لعل لب چو آتشت وآب نبات می چکد زان لب لعل آتشی حاصل من ز خطّ تو نیست به جز سیه رخی پایه ی من … ادامه

گر آن مه در نظر بودی چه بودی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 908 گر آن مه در نظر بودی چه بودی ورش بر ما گذر بودی چه بودی مرا کز بیخودی از خود خبر نیست گر او را این خبر بودی چه بودی اگر چون آن پری پیکر در آفاق پری روی دگر بودی چه بودی بدینسان کز نظر یکدم جدا نیست … ادامه

گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 907 گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی که آفتاب بلندی چو بر کناره ی بامی کنون تو سرو خرامان بگاه جلوه ی طاووس هزار بار سبق برده ای به کبک خرامی گرم قبول کنی همچو بندگان به ارادت به دیده گر بنشینی بایستم به غلامی اگرچه غیرتم آید که … ادامه