بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 3 از 78 - ادبستان شعر پارسی

کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 906 کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی زانک در شهر شدم شهره به دُردآشامی آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوست چون سگ از پیش برانند به دشمن کامی ما چنین سوخته ی باده و افسرده دلان احتراز از می جوشیده کنند از خامی تا دلم … ادامه

کجا باز آید آن مرغی که با من هم قفس بودی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 905 کجا باز آید آن مرغی که با من هم قفس بودی گهی فریاد خوان گشتی گهم فریادرس بودی از آن ترسم که صیادی به مکرش صید گرداند که او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی نمی دانم که بر برج که امشب آشیان دارد به دام آوردمی او … ادامه

کامت این است که هر لحظه ز پیشم رانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 904 کامت این است که هر لحظه ز پیشم رانی وردت این است که بیگانه ز خویشم خوانی پادشاهان به گناهی که کسی نقل کند برنگیرند دل از معتقدان جانی گر نخواهی که چراغ دل تنگم میرد آستین بر من دلسوخته چند افشانی دل ما بردی و گویی که خبر … ادامه

صبح وصل از افق مهر برآید روزی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 903 صبح وصل از افق مهر برآید روزی وین شب تیره ی هجران به سر آید روزی دود آهی که برآید ز دل سوختگان گرد آیینه ی روی تو در آید روزی هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی … ادامه

شاید آن زلف شکن بر شکن ار می‌شکنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 902 شاید آن زلف شکن بر شکن ار می‌شکنی دل ما را مشکن بیش به پیمان‌شکنی کار زلف سیه ار سر ز خطت برگیرد چشم بَر هم نزنی تا همه بَر هم نزنی گر چه سر بر خط هندوی تو دارد دایم ای بسا کار سر زلف که در پا … ادامه

سقی الله ایام وصل الغوانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 901 سقی الله ایام وصل الغوانی علی غفلة من صروف الزمان فلمّا مررنا بربع الکواعب جنانی تَربّع روض الجنان خوشا طرف بستان و فصل بهاران رخ دوستان و می دوستگانی گل و گلشن و نغمه ی ارغنونی صباح و صبوح و می ارغوانی سُلیمی اتت بالحُمیّا صبوحاً و تسقی علی … ادامه

سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 900 سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی هزار آوا شود مرغ سحرخوان از خوش آوازی بده آبی و از مستان بیاموز آتش انگیزی بزن دستی و از رندان تفرّج کن سراندازی ز پیمان بگذر ای صوفی و درکش باده ی صافی که آن بهتر که مستان را … ادامه

زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنّابی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 899 زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنّابی مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دُریابی تو گویی لعبت چشمم برون خواهد شد از خانه که بر نیل و نمک پوشد قبای موج سیمابی اگر عنّاب دفع خون کند از روی خاصیّت کنارم از چه رو گردد ز … ادامه

زُر أرض دار سُعدی یا بارق الغوادی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 898 زُر أرض دار سُعدی یا بارق الغوادی طُف حُول رَبع سُلمی یا دارع البوادی غافل مشو ز سوزم چون آه سینه دیدی و اندیشه کن ز آتش چون دود گشت بادی نارُ الهموم هاجت من قلبی اشتعالاً ماه الغرام تجری من مدمعی کواد کس را مباد ازینسان حاصل ز … ادامه

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 897 ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی خیال روی تو چون جز به خواب نتوان دید شب فراق دریغا اگر بود خوابی کنونک تشنه بمردیم و جان به حلق رسید به راه بادیه ما را که می دهد … ادامه

ز تو با تو راز گویم به زبان بی زبانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 896 ز تو با تو راز گویم به زبان بی زبانی به تو از تو راه جویم به نشان بی نشانی چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می نماید رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی تو چه معنی لطیفی که مجرّد از دلیلی تو چه آیت شریفی که … ادامه

روی تو گر بدیدمی جان به تو برفشاندمی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 895 روی تو گر بدیدمی جان به تو برفشاندمی صبرم اگر مدد شدی دل ز تو واستاندمی چون تو درآمدی اگر غرقه ی خون نبودمی بس که گهر به دیدگان در قدمت فشاندمی کاج نراندی ای صنم توسن سرکش از برم تا ز دو دیده در پی ات خون جگر … ادامه