بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 4 از 78 - ادبستان شعر پارسی

راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 894 راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی قلزم پر شور شوقت را نبینم ساحلی نیست در دهر این زمان بی گفت و گویت مجمعی نیست در شهر این نفس بی جست و جویت محفلی مهر رویت می نهد هر روز مهری بر لبی چشم مستت می زند هر لحظه … ادامه

دی سیر برآمد دلم از روز جوانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 893 دی سیر برآمد دلم از روز جوانی جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی کردم گله زین چرخ سیه روی بداختر کز بهر دو قرصم به جهان چند دوانی جان من دلسوخته را هیچ مرادی حاصل نشود تا تو به کامش نرسانی فریاد ز دست تو که … ادامه

دوش بر طرف چمن گلبانگ می زد بلبلی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 892 دوش بر طرف چمن گلبانگ می زد بلبلی می فکند از ناله هر دم در گلستان غلغلی کانک زیر گنبد نیلوفری دارد وطن از گلندامی ندارد چاره و ما از گلی محمل ما را درین وادی کجا باشد نزول زانک در راه محبت کس نیابد منزلی هیچ بادی بر … ادامه

دلکم برد به غارت ز برم دلبرکی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 891 دلکم برد به غارت ز برم دلبرکی سر فرو کرده پری پیکرک از منظرکی نرگس هندوک مستک او جادوکی سنبل زنگیک پستک او کافرکی بختکم شورک از آن زلفک شورانگیزک سخنش تلخک و شیرین لبکش شکّرکی چشمم از لعلک دُرپوشک او دُرپاشک لیکن از منطقکش هر سخنی گوهرکی دلکم … ادامه

دلا تا طلعت سلمی نیابی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 890 دلا تا طلعت سلمی نیابی به دنیی روضه ی عقبی نیابی ز هستی رونق مستی نبینی ز توبه لذت تقوی نیابی درین بتخانه تا صورت پرستی نشان از عالم معنی نیابی چو مجنون تا درین حی زنده باشی طناب خیمه ی لیلی نیابی عصا تا در کفت ثعبان نگردد … ادامه

دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 889 دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانی که جان را انس ممکن نیست با این جن انسانی در آن مجلس چو مستان را ز ساغر سرگردان بینی سبک رطل گران خواه از سبک روحان روحانی سماع انس می خواهی بیا در حلقه ی جمعی که در پایت … ادامه

درباز جان گر آرزوی جان طلب کنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 888 درباز جان گر آرزوی جان طلب کنی بگذر ز سر اگر سر و سامان طلب کنی در تنگنای کفر فرو مانده ای هنوز وآنگه فضای عالم ایمان طلب کنی زخمی نخوردی از چه کنی مرهم التماس دردی نیافتی ز چه درمان طلب کنی در مرتبت به پایه ی دربان … ادامه

در دلم بود کزین پس ندهم دل به کسی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 887 در دلم بود کزین پس ندهم دل به کسی چه کنم باز گرفتار شدم در هوسی نفس صبح فروبندد از آه سحرم گر شبی بر سر کوی تو برآرم نفسی به جهانی شدم از دمدمه کوس رحیل که کنون راضیم از دور به بانگ جرسی نیست جز کلک سیه‌روی … ادامه

در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 886 در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی بنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی چون عدل سلطان جهان کیخسرو خسرو نشان عالم به روی دلستان چون گلستان آراستی ای ساعد سیمین تو خون دل ما ریخته گر دعوی قتلم کنی داری گوا در آستی بر چینیان آشفته … ادامه

خوشا وقتی که از بستانسرایی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 885 خوشا وقتی که از بستانسرایی برآید نغمه ی دستانسرایی بده ی ساقی که صوفی را درین راه نباشد بی می صافی صفایی اگر زر می زنی در ملک معنی به از مستی نیابی کیمیایی سحاب از بی حیایی بین که هر دم کند با دیده ی ما ماجرایی چه … ادامه

خوشا شراب محبت ز ساغر ازلی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 884 خوشا شراب محبت ز ساغر ازلی قدح به روی صبوحی کشان لم یزلی ز دست ساقی تحقیق اگر خوری جامی شراب را ابدی دان و جام را ازلی به زیر جامه چو زنّار بینمت چون شمع چو سود راندن مقراض و خرقه ی عسلی مشو به حسن عمل غرّه … ادامه

خودپرستی مکن ار زانکه خدا می طلبی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 883 خودپرستی مکن ار زانکه خدا می طلبی در فنا محو شو ار ملک بقا می طلبی خبر از درد نداری و دوا می جویی اثر از رنج ندیدی و شفا می طلبی ساکن دیری و از کعبه نشان می پرسی در خرابات مغانی و خدا می طلبی کارت از … ادامه