بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 78 از 78 - ادبستان شعر پارسی

این چه خلدست که چندی همه حورست اینجا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 6 این چه خلدست که چندی همه حورست اینجا چه غم از نار که در دل همه نورست اینجا گل سوری که عروس چمنش می خوانند گو بده باده درین حجله که سورست اینجا موسم عشرت و شادی و نشاطست امروز منزل راحت و ریحان و سرورست اینجا اگر آن … ادامه

چو در نظر نبود روی دوستان ما را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 5 چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ روی نبود میل بوستان ما را رقیب گو مفشان آستین که تا در مرگ به آستین نکند دور از آستان ما را به جان دوست که هم در نفس برافشانیم اگر چنانک کند امتحان به جان ما را چه … ادامه

وقت صبوح شد بیار آن خور مه نقاب را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 4 وقت صبوح شد بیار آن خور مه نقاب را از قدح دو آتشی خیز و روان کن آب را ماه قنینه آسمان چون بفروزد از افق در خوی خجلت افکند چشمه ی آفتاب را وقت سحر که بلبله قهقهه بر چمن زند ساغر چشم من به خون رنگ دهد … ادامه

آن نقش بین که فتنه کند نقش بند را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 3 آن نقش بین که فتنه کند نقش بند را وآن لعل لب که نرخ شکستست قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در گوش من مجال نماندست پند را چون از کمند عشق امید خلاص نیست رغبت بود به کشته شدن پای بند را آن را که … ادامه

اگر در جلوه می آری سمند باد جولان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 2 اگر در جلوه می آری سمند باد جولان را بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدان را مکن عیب تهیدستان که در بازار سرمستان گدا باشد که بفروشد به جامی ملک سلطان را چرا از کعبه برگردم که گر خاری بود در ره برآرم آه و در یک … ادامه

آخر ای یار فراموش مکن یاران را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 1 آخر ای یار فراموش مکن یاران را دل سرگشته به دست آر جگرخواران را عام را گر ندهی بار به خلوتگه خاص زآستان از چه کنی دور پرستاران را وصل یوسف ندهد دست به صد جان عزیز این چه سودای محال است خریداران را گر نه یاری کند انفاس … ادامه