بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 77 از 78 - ادبستان شعر پارسی

بگویید ای رفیقان ساربان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 18 بگویید ای رفیقان ساربان را که امشب باز دارد کاروان را چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل ز غلغل بلبل فریاد خوان را اگر زین پیش جان می پروریدم کنون بدرود خواهم کرد جان را بدار ای ساربان محمل که از دور ببینم آن مه نامهربان را … ادامه

بده آن راح روان پرور ریحانی را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 17 بده آن راح روان پرور ریحانی را که به کاشانه کشیم آن بت روحانی را من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم کان پری صید کند دیو سلیمانی را سر به پای فرسش درفکنم همچون گوی چون برین درکشد آن ابلق چوگانی را برو ای خواجه اگر زانک به … ادامه

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 16 ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده ای در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را خامی چو من بین سوخته وآتش ز جان افروخته گر … ادامه

ای به ناوک زده چشم تو یک اندازان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 15 ای به ناوک زده چشم تو یک اندازان را کشته افعی تو در حلقه فسون سازان را جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم پشّه آن نیست که بازیچه دهد بازان را دل چو دادم به تو عقلم ز کجا خواهد ماند مال کی جمع شود خانه … ادامه

کجا خبر بود از حال ما حبیبان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 14 کجا خبر بود از حال ما حبیبان را که از مرض نبود آگهی طبیبان را گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند معیّن است که سوداست عندلیبان را ز خوان مرحمت آنها که می‌دهند نصیب به تیغ کین ز چه رانند بی‌نصیبان را اگر ز خاک محبّان غبار … ادامه

مگذر ای یار و در این واقعه مگذار مرا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 13   مگذر ای یار و در این واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو برگیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو زاری ام بین و ازین بیش میازار مرا چون در افتاده ام از پای و ندارم سر خویش دست من گیر و دل خسته … ادامه

رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 12 رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را زنده ی جاوید گردد کشته ی شمشیر عشق زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را گر … ادامه

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

خواجوی کرمانی -غزل شماره 11 دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا که نماندست کنون طاقت بیداد مرا راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا هرگز از روز جوانی نشدم یک دم شاد مادر دهر ندانم به چه می زاد مرا دامنم دجله ی بغداد شد از … ادامه

آنک بر هر طرفی منتظرانند او را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 10 آنک بر هر طرفی منتظرانند او را ننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بوَد جای آن هست که بر چشم نشانند او را حیف باشد که چنان روی ببیند هر کس زانک کوته نظران قدر ندانند او را هست مقصود دلم … ادامه

همچو بالات بگویم سخنی راست تو را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 9 همچو بالات بگویم سخنی راست تو را راستی را چه بلاییست که بالاست تو را تا چه دیدست ز من دیده که هر دم گوید کاین همه آب رخ از رهگذر ماست تو را ای که بر گوشه‌ی چشمم زده‌ای خیمه ز موج مشو ایمن که وطن بر لب … ادامه

گر راه بود بر سر کوی تو صبا را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 8 گر راه بود بر سر کوی تو صبا را در بندگیت عرضه کند قصه ی ما را ما را به سراپرده ی قربت که دهد راه بر صدر سلاطین نتوان یافت گدا را چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند سر کوفته باید که بدارند گیا را گر ره به … ادامه

ای ماه قپچاقی شب است از سر بنه بغطاق را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 7 ای ماه قپچاقی شب است از سر بنه بغطاق را بگشای بند یِلمه و در بند کن قبچاق را در جان خانان ختا کافر نمی‌کرد این جفا ای بس که در عهد تو ما یاد آوریم آن جاق را شد کویت ای شمع چگل اردوی جان کریاس دل چون … ادامه