
خواجوی کرمانی – غزل شماره 16
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را
وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را
چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده ای
در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را
خامی چو من بین سوخته وآتش ز جان افروخته
گر پخته ای خامی مکن وان پخته در ده خام را
در حلقه ی دُردی کشان بخرام و گیسو برفشان
در حلقه ی زنجیر بین شیران خون آشام را
چون من به رندی زین صفت بدنام شهری گشته ام
آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را
یک راه در دیر مغان برقع برانداز ای صنم
تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را
گر در کمندم می کشی شکرانه را جان می دهم
کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را
خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن
باری به هر نوعی چرا ضایع کنی ایام را
گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب
ور جان رسانیدی به لب از دل طلب کن کام را



