
خواجوی کرمانی -غزل شماره 11
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یک دم شاد
مادر دهر ندانم به چه می زاد مرا
دامنم دجله ی بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنک یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آن است که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند ز در آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر به گوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا



