درباز جان گر آرزوی جان طلب کنی - ادبستان شعر پارسی % %

درباز جان گر آرزوی جان طلب کنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 888

درباز جان گر آرزوی جان طلب کنی

بگذر ز سر اگر سر و سامان طلب کنی

در تنگنای کفر فرو مانده ای هنوز

وآنگه فضای عالم ایمان طلب کنی

زخمی نخوردی از چه کنی مرهم التماس

دردی نیافتی ز چه درمان طلب کنی

در مرتبت به پایه ی دربان نمی رسی

وین طرفه تر که ملک سلطان طلب کنی

خرمن به باد بر دهی از بهر گندمی

وینم عجب که روضه ی رضوان طلب کنی

یک شب به کنج کلبه ی احزان نکرده روز

از باد بوی یوسف کنعان طلب کنی

هر چوب کان ز دست شبانی در اوفتد

زان معجزات موسی عمران طلب کنی

آیی به دیر و روی بگردانی از حرم

وانفاس عیسی از دم رهبان طلب کنی

همچون خضر ز تیرگی نفس درگذر

گر زانک آب چشمه ی حیوان طلب کنی

خواجو چو وصل یار پریچهره یافتی

دیوی مگر که ملک سلیمان طلب کنی

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤