بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 5 از 78 - ادبستان شعر پارسی

خرامنده سروی به رخ گلستانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 882 خرامنده سروی به رخ گلستانی فروزنده ماهی به لب دلستانی بهشتی به رخسار و در حسن حوری جهانی به خوبی و در لطف جانی نه حور بهشت از طراوت بهشتی نه سرو روان از لطافت روانی به بالا بلندی به یاقوت قندی به گیسو کمندی به ابرو کمانی ز … ادامه

چون نئی سرگشته ی چوگان چو گوی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 881 چون نئی سرگشته ی چوگان چو گوی رو به ترک گوی سرگردان بگوی گوی چون با زخم چوگانش سریست بوک چوگان سر فرود آرد به گوی تشنگان را بر کنار جو ببین کشتگان را در میان خون بجوی عارفان در وجد و ما در های های مطربان در شور … ادامه

چون نیست ما را با او وصالی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 880 چون نیست ما را با او وصالی کاجی به کویش بودی مجالی زین به چه باید ما را که آید از خاک کویش باد شمالی همچون هلالی گشتم چو دیدم بر طرف خورشید مشکین هلالی جانم ز جانان سر برنتابد کز جان نباشد تن را ملالی از شوق لعلش … ادامه

چون نداری جان معنی معنی جان را چه دانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 879 چون نداری جان معنی معنی جان را چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کان را چه دانی هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر کان را ندیده جوهر جان را چه دانی تا تو را شوری نباشد لذّت شیرین چه یابی تا تو را دردی نباشد … ادامه

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 878 چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی صورت نتوان بستن نقشی بدلارایی با نرگس مخمورت بیم است ز بیماری با زلف چلیپایت ترس است ز ترسایی مجنون سر زلفت لیلی به دلاویزی فرهاد لب لعلت شیرین به شکرخایی چون سرو سهی می کرد از قدّ تو آزادی می داد به … ادامه

چو دستان برکشد مرغ صراحی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 877 چو دستان برکشد مرغ صراحی برآید نوحه ی مرغ از نواحی قدح در ده که چشم مست خوبان قد اتّضحت لنا ای اتّضاح الا والله لا اسلو هواهم و لا اصبوا الی قول اللّواح ملامت می‌کنندم پارسایان الام الام فی حبّ الملاح کجا قول خردمندان کنم گوش که سکران … ادامه

چو چشم مست تو با خواب می کند بازی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 876 چو چشم مست تو با خواب می کند بازی دو چشم من همه با آب می کند بازی چنین که غمزه ی شوخ تو مست و مخمورست چرا به گوشه ی محراب می کند بازی ببین که آهوی روباه باز صیادت چگونه با دل اصحاب می کند بازی چو … ادامه

چه کرده ام که به یکبارم از نظر بفکندی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 875 چه کرده ام که به یکبارم از نظر بفکندی نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی کمین گشودی و بر من طریق عقل ببستی کمان کشیدی و چون ناوکم به دور فکندی اگر چو مرغ بنالم تو همچو سرو ببالی وگر چو ابر بگریم تو همچو غنچه بخندی چون … ادامه

چه خوش باشد دمی با دوستداری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 874 چه خوش باشد دمی با دوستداری نشسته در میان لاله زاری اگر نبود نسیم زلف خوبان نروید گلبنی بر جویباری وگر سودای گلرویان نباشد نخواند بلبلی بر شاخساری کنارم زان از آب دیده دریاست که هجران را نمی بینم کناری خیالی گشتم از عشقش ولیکن ندارم جز خیالش رازداری … ادامه

چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 873 چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی به خوان ما خطی آوردی و خطا کردی گرت کدورتی از دوستان مخلص بود چرا برفتی و با دشمنان صفا کردی کنون که قامت من در پس تو شد چو کمان دل مرا هدف ناوک بلا کردی به خشم رفتی … ادامه

چگونه سرو روان گویمت که عین روانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 872 چگونه سرو روان گویمت که عین روانی نه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی کدام سرو که گویم به راستی به تو ماند که باغ سرو روانی و سرو باغ روانی تو آن نئی که توانی که خستگان بلا را به کام دل برسانی و جان به لب … ادامه

جان پرورم گهی که تو جانان من شوی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 871 جان پرورم گهی که تو جانان من شوی جاوید زنده مانم اگر جان من شوی رنجم شفا بود چو تو باشی طبیب من دردم دوا شود چو تو درمان من شوی پروانه وار سوزم و سازم بدین امید کاید شبی که شمع شبستان من شوی دور از تو گرچه … ادامه