بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 6 از 78 - ادبستان شعر پارسی

تو چون قربان نمی گردی کجا همکیش ما باشی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 870 تو چون قربان نمی گردی کجا همکیش ما باشی به ترک خویش و بیگانه بگو تا خویش ما باشی اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردی وگر زخمت شود مرهم روان ریش ما باشی حیات جاودان یابی اگر در راه ما میری برآری نام سلطانی اگر درویش ما … ادامه

تو آن ماه زهره جبینی و آن سرو لاله عذاری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 869 تو آن ماه زهره جبینی و آن سرو لاله عذاری که بر لاله غالیه سایی و از طرّه غالیه باری عقیقست یا لب شیرین عذارست یا گل و نسرین جمالست یا مه و پروین گلاله ست یا شب تاری گهی می کشی به فریبم گهی می کشی به عتابم … ادامه

تشنه ام تا به کی آخر بده آبی ساقی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 868 تشنه ام تا به کی آخر بده آبی ساقی فی حشای أضطرمت نایرة إلا شواق عمر باقی بر صاحب نظران دانی چیست آنچ از باده ی دوشینه بماند باقی عنت الورق علی قلقلة الاقداح و لنا القرقف فی بلبلة الاحداق گر گل از گل بدمد بیدل جان‌افشان را صحفٌ … ادامه

ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 867 ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی کوس عزلت زن اگر ملکت کسری طلبی سر خود پیش نه ار پای درین راه نهی غرق این بحر شو ار دُرّ تمنّی طلبی گر نه ماری به چه معنی نروی از سر گنج ورنه طفلی به چه رو صورت مانی طلبی … ادامه

به خوبی چو یار من نباشد یاری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 866 به خوبی چو یار من نباشد یاری نگاری مهوشی بتی عیاری چو رویش کو لاله ای چو قدش سروی چو خالش کو مهره ای چو زلفش ماری شب زلفش بر قمر نهد زنجیری خط سبزش گرد گل کشد پرگاری شکار افکن آهویش خدنگ اندازی سمن سا هندویش پریشان کاری … ادامه

برو ای باد بهاری به دیاری که تو دانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 865 برو ای باد بهاری به دیاری که تو دانی خبری بر ز من خسته به یاری که تو دانی چون گذارت به سر کوی دلارام من افتد خویش را در حرم افکن به گذاری که تو دانی آستان بوسه ده و باش که آسان نتوان زد بوسه بر دست … ادامه

برخیز که بنشیند فریاد ز هر سویی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 864 برخیز که بنشیند فریاد ز هر سویی زان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کویی در باغ بتم باید کز پرده برون آید ورنی به چه کار آید گل بی‌رخ گل‌رویی آن موی‌میان کز مو بر موی کمر بندد مویی و میان او فرقی نکند مویی دل باز … ادامه

بر ماه فکنده طیلسانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 863 بر ماه فکنده طیلسانی در سرو کشیده پرنیانی بر چشمه ی آفتاب بسته از عنبر سوده سایبانی رخساره فراز سرو سیمین مانند شکفته گلستانی حوری و چو کوثرش عقیقی سروی و چو غنچه اش دهانی نی حور بعینه بهشتی نی سرو به راستی روانی دیدم چو هزار خرمن گل … ادامه

بدینسان که از ما جهانی جهانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 862 بدینسان که از ما جهانی جهانی که با کس نمانی و با کس نمانی تو آن شهریاری و آن شهره یاری که خسرو نشانی و خسرو نشانی تو آنی که قتلم توانی و دانم که هر دم بر آنی که خونم برانی خوشا طرف بستان و دستان مستان می … ادامه

باده ی گلگون مرا و طلعت سلمی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 861 باده ی گلگون مرا و طلعت سلمی شربت کوثر تو را و جنّت اعلی صحبت شیرین طلب نه حشمت خسرو مهر نگارین کزین نه ملکت کسری دیو بود طالب نگین سلیمان طفل بود در هوای صورت مانی چند کنی دعوتم به تقوی و توبه خیز که ما کرده ایم … ادامه

ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 860 ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی بدان زمین گذری کن در آن زمان که تو دانی چو مرغ در طیران آی و چون بر اوج نشستی نزول ساز در آن خرّم آشیان که تو دانی چنان مران که غباری بدو رسد ز گذارت بدان طرف … ادامه

ای نفس مشک بیز باد بهاری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 859 ای نفس مشک بیز باد بهاری غالیه بویی مگر نسیم نگاری بر سر زلفش گذشته ای که بدینسان نافه گشایی کنی و مشک نثاری جان گرامی فدای خاک رهت باد کز من مسکین قدم دریغ مداری گر گذری با شدت به منزل آن ماه لطف بود گر پیام من … ادامه