شامش از صبح فروزنده درآویخته است - ادبستان شعر پارسی % %

شامش از صبح فروزنده درآویخته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 84

شامش از صبح فروزنده درآویخته است

شبش از چشمه ی خورشید برانگیخته است

گوئیا آنک گلستان رُخش می آراست

سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است

یا نه مشاطه ز بی خویشتنی گرد عبیر

گرد آیینه ی چینش به خطا بیخته است

تا چه دیدست که آن سنبل گل فرسا را

دستها بسته و از سرو درآویخته است

نتوان در خم ابروی سیاهش پیوست

آنک پیوند من سوخته بگسیخته است

تا زدی در دل من خیمه به اقبال غمت

شادی از جان من غمزده بگریخته است

جان خواجو ز غبار قدمت خالی نیست

زانک با خاک سر کوت برآمیخته است

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤