
خواجوی کرمانی – غزل شماره 87
فروغ عارض او یا سپیده ی سحر است
که رشک طلعت خورشید و طیره ی قمر است
لطیفه ای ست جمالش که از لطافت و حسن
ز هر چه عقل تصور کند لطیف تر است
برون ز نرگس پر خواب و روی چون خور دوست
گمان مبر که مرا آرزوی خواب و خور است
ز هر که از رخ زیبای او خبر پرسم
چو نیک بنگرم آن هم ز شوق بیخبر است
اگرچه مایه ی خوبی لطافتست ولیک
تو را ورای لطافت لطیفه ی دگر است
بدین صفت ز تکبّر به دوستان مگذر
اگرچه عمر عزیزی و عمر بر گذر است
به هر کجا که نظر میکنم ز غایت شوق
خیال روی توام ایستاده در نظر است
اگر تو شور کنی من تُرُش نخواهم شد
که تلخ از آن لب شیرین مقابل شکر است
ز بی زریست که آب رخم رود بر باد
اگرچه کار رخ از سیم اشک همچو زر است
مرا هر آینه لازم بود جلای وطن
چرا که مصلحت کار بیدلان سفر است
ز بحر شعر مر او را بسی غنیمت هاست
که از لطافت خواجو سفینه پر گهر است



