بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 128 از 136 - ادبستان شعر پارسی

آنجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 107 آنجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست وآن را که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را به قطع منازل چه حاجتست کاین ره به پای اهل طریقت دراز نیست رهبانت ار به دیر مغان راه می دهد آنجا مقام کن که در کعبه باز نیست گر زانکه راه … ادامه

آن نه رویست مگر فتنه ی دور قمرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 106 آن نه رویست مگر فتنه ی دور قمرست وان نه زلفست و بناگوش که شام و سحرست زآرزوی کمرت کوه گرفتم هیهات کوه را گرچه ز هر سوی که بینی کمرست مردم چشمم ارت سرو سهی می خواند روشنم شد که همان مردم کوته نظرست اشک را چون که … ادامه

آن نگینی که منش می طلبم باجم نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 105 آن نگینی که منش می طلبم باجم نیست وان مسیحی که منش دیده ام از مریم نیست انک از خاک رهش آدم خاکی گردیست ظاهر آن است که از نسل بنی آدم نیست گر چه غم دارم و غمخوار ندارم لیکن شاد از آنم که مرا از غم عشقش … ادامه

آن زمان مهر تو می جست که پیمان می بست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 104 آن زمان مهر تو می جست که پیمان می بست جان من با گره زلف تو در عهد الست نوعروسان چمن را که جهان آرایند با گل روی تو بازار لطافت بشکست دلم از زلف کژت جان نَبَرد زانک در او هندوانند همه کافر خورشید پرست چشم مخمور تو … ادامه

آن حور ماه چهره که رضوان غلام اوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 103 آن حور ماه چهره که رضوان غلام اوست جنّت فراز سرو قیامت قیام اوست گر زانک مشک ناب ز چین میشود پدید صد چین در آن دو سلسله ی مشک فام اوست مقبل کسی کش او به غلامی کند قبول ای من غلام دولت آنکو غلام اوست عامی چو … ادامه

اگر تو را غم امثال ما بود غم نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 102 اگر تو را غم امثال ما بود غم نیست که درد را چو امید دوا بود غم نیست دوا پذیر نباشد مریض علت شوق وی چو روی مرض در شفا بود غم نیست کنون که کشتی ما در میان موج افتاد اگر چنانک مجال شنا بود غم نیست چو … ادامه

از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 101 از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت بر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت داروی درد محبت ترک درمان کردن است دُردی دردی بنوش ار زانک درمان بایدت داده ای خاتم به دست دیو و شادروان به باد وانگه از دیوانگی ملک سلیمان بایدت راه تاریکی … ادامه

از روضه ی نعیم جمالش روایتیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 100 از روضه ی نعیم جمالش روایتیست وآشوب چین زلف تو در هر ولایتیست گویند بر رخ تو جنایت بُود نظر لیکن نظر به غیر تو کردن جنایتیست فرهاد را چو از لب شیرین گزیر نیست در گوش او ملامت دشمن حکایتیست گفتم که چیست آن خط مشکین بر آفتاب … ادامه

ابر نیسان باغ را در لولوی لالا گرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 99 ابر نیسان باغ را در لولوی لالا گرفت باد بستان دشت را در عنبر سارا گرفت چون گل صد برگ بزم خسروانی ساز کرد بلبل خوش نغمه آهنگ هزار آوا گرفت زاهد خلوت نشین چون غنچه خرگه زد به باغ از صوامع رخت بربست و ره صحرا گرفت ابر … ادامه

گل بُستان خرد لفظ دلارای من است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 98 گل بُستان خرد لفظ دلارای من است بلبل باغ سخن منطق گویای من است منم آن طوطی خوش نغمه که هنگام سخن طوطیان را شکر از لفظ شکرخای من است بلبل آوای گلستان فلک را همه شب گوش بر زمزمه ی نغمه و آوای من است پیش طبعم که … ادامه

مرا یاقوت او قوت روان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 97 مرا یاقوت او قوت روان است ولی اشکم چو یاقوت روان است رخش ماهست یا خورشید شب پوش خطش طوطیست یا هندوستان است صبا از طرّه اش عنبر نسیم ست نسیم از سنبلش عنبرفشان است میانش یکسر مو در میان نیست ولیکن یک سر مویش دهان است شنیدم کان … ادامه

مسیح روح را مریم حجاب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 96 مسیح روح را مریم حجاب است بهشت وصل را آدم حجاب است دلا در عاشقی محرم چه جویی که پیش عاشقان محرم حجاب است برو خود همدم خود باش اگرچه بر صاحبدلان همدم حجاب است مکش جعدش که پیش روی جانان شکنج طرّه ی پر خم حجاب است ز … ادامه