بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 127 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ای که از سرچشمه ی نوشت برفت آب نبات

خواجوی کرمانی – غزل شماره 119 ای که از سرچشمه ی نوشت برفت آب نبات مرده ی مرجان جان افزای توست آب حیات از چمن زیباتر از قدّت کجا خیزد نهال وز شکر شیرین تر از خطّت کجا روید نبات عنبر زلف تو بر کافور می بندد نقاب سنبل خطّ تو بر یاقوت می آرد … ادامه

ای که از دفتر حسنت مه تابان بابیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 118 ای که از دفتر حسنت مه تابان بابیست آتش روی تو در عین لطافت آبیست نیست در دور خطت دور تسلسل باطل که خط سبز تو از دور تسلسل بابیست تا شد ابروی کژت فتنه ی هر گوشه نشین ای بسا فتنه که در گوشه ی هر محرابیست زلف … ادامه

ای که از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 117 ای که از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست کار اسلام ز بالای بلندت بالاست شکل گیسوی و دهان تو به صورت حامیم حرف منشور جلال تو به معنی طاهاست شب که داغ خط هندوی تو دارد چو بلال دلش از طرّه ی عنبر شکنت پر سوداست زمزم از … ادامه

ای قمر تابی از بناگوشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 116 ای قمر تابی از بناگوشت شکّر آبی ز چشمه ی نوشت جادوان مست چشم میگونت واهوان صید خواب خرگوشت خسرو آسمان حلقه نمای حلقه در گوش حلقه در گوشت آن خط سبز هیچ دانی چیست که دمید از عقیق دُر پوشت از زمرّد ز دست خازن حسن قفل بر … ادامه

ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 115 ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست در حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست باز داده خط به خون وز شرمساری گشته آب جام یاقوت تو را هر راح ریحانی که هست نرگس سرمست مخمور تو بیمارست از آن سر در افکندست زلفت از پریشانی … ادامه

ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 114 ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت اشکم نمک آب و جگر خسته جراحت موج ار چه زند لاف تبحّر نزند دم با مردمک چشم من از علم سباحت یک دم نشود نقش تو از دیده ی ما دور زان رو که تویی گوهر دیای ملاحت دستی … ادامه

ای جان جهان جان و جهان برخی جانت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 113 ای جان جهان جان و جهان برخی جانت داریم تمنّای کناری ز میانت چون وصف دهان تو کنم زانکه در آفاق من هیچ ندیدم به لطافت چو دهانت گو شرح تو ای آیت خوبی دگری گوی زان باب که من عاجزم از کنه بیانت گر مدعی از نوک خدنگت … ادامه

ای پیک صبا حال پریچهره ی ما چیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 112 ای پیک صبا حال پریچهره ی ما چیست وی مرغ سلیمان خبر آخر ز سبا چیست در سلسله ی زلف سراسیمه ی لیلی حال دل مجنون پراکنده ی ما چیست بر خاک رهش سر بنهادیم ولیکن سلطان خبرش نیست که احوال گدا چیست با آنکه طبیب دل ریشست بگویید … ادامه

ای بر عذار مه وشت آن زلف پر شکست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 111 ای بر عذار مه وشت آن زلف پر شکست چون زنگئی گرفته به شب مشعلی به دست وی طاق آسمانی محراب ابرویت پیوسته گشته خوابگه جاودان مست همچون بلال بر لب کوثر نشسته است خال لب تو گر چه سیاهیست بت پرست بنشستی و فغان ز دل ریش من … ادامه

ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 110 ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست در بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست وی دوستان چه باشد اگر آگهی دهید کان سرو گلعذار مرا بوستان کجاست تا چند تشنه بر سر آتش توان نشست آن آب روح پرور آتش نشان کجاست دردم به جان رسید و طبیبم پدید … ادامه

اهل دل را از لب شیرین جانان چاره نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 109 اهل دل را از لب شیرین جانان چاره نیست طوطی خوش نغمه را از شکرستان چاره نیست گر دلم نشکیبد از دیدار مه رویان رواست ذرّه را از طلعت خورشید رخشان چاره نیست صبحدم چون گل به شکرخنده بگشاید دهن از خروش و ناله ی مرغ سحرخوان چاره نیست … ادامه

آه کز آهم مه و پروین بسوخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 108 آه کز آهم مه و پروین بسوخت اختر بخت من مسکین بسوخت آتش مهرم چو در دل شعله زد بر فلک بهرام را زوبین بسوخت سوختم در آتش هجران او پشّه را بین کز غم شاهین بسوخت ای بسا خسرو که او فرهاد وار در هوای شکّر شیرین بسوخت … ادامه