
خواجوی کرمانی – غزل شماره 115
ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست
در حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست
باز داده خط به خون وز شرمساری گشته آب
جام یاقوت تو را هر راح ریحانی که هست
نرگس سرمست مخمور تو بیمارست از آن
سر در افکندست زلفت از پریشانی که هست
خاتم لعل تو را چون شد مسخّر ملک جم
صید زلفت گشت هر دیو سلیمانی که هست
راستی را بنده ی شمشاد بالای توام
ورنه من آزادم از هر سرو بستانی که هست
لشکر عشق توام تا خیمه زد در ملک دل
کس در او منزل نمی سازد ز ویرانی که هست
چون شود یاقوت لؤلؤ پرورت گوهرفشان
آب گردد از حیا هر گوهر کانی که هست
هندوی آتش پرست کافر زلفت مقیم
خون خلقی می خورد از نامسلمانی که هست
در دلت مِهر از چه رو جویم چو می دانم که نیست
بنده را بیدل چرا گویی چو می دانی که هست
ناشنیده از کمال حسن لیلی شمه ای
عیب مجنون می کند دانا ز نادانی که هست
چشم خواجو چون شود دور از رخت گوهر فشان
اوفتد خون در دل هر لعل رمّانی که هست
روح را در حالت آرد چون شود دستانسرای
بلبل بستان طبعش از خوش الحانی که هست



