
خواجوی کرمانی – غزل شماره 114
ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت
اشکم نمک آب و جگر خسته جراحت
موج ار چه زند لاف تبحّر نزند دم
با مردمک چشم من از علم سباحت
یک دم نشود نقش تو از دیده ی ما دور
زان رو که تویی گوهر دیای ملاحت
دستی ز سر لطف بنه بر دل ریشم
زیرا که بود در کف کافی تو راحت
مستسقی درویش که نم در جگرش نیست
او را که دهد قطره ای از بحر سماحت
در مذهب صاحب نظران باده مباح است
زینسان که دهد چشم تو فتوی اباحت
از شرم شود غرق عرق صبح جهانتاب
پیش رخ زیبای تو از روی صباحت
در دیده ی خورشید چو یک ذره حیا نیست
آید به سر بام تو از راه وقاحت
از پسته ی تنگت ندهد یکسر مو شرح
خواجو که کند موی شکافی به فصاحت



