
خواجوی کرمانی – غزل شماره 230
یاد باد آن روز کز لب بوی جان می آمدت
خط به سوی خاور از هندوستان می آمدت
هر زمان از قلب عقرب کوکبی می تافتت
هر نفس سنبل نقاب ارغوان می آمدت
چون خدنگ چشم جادو مینهادی در کمان
ناوک مژگان یکایک بر نشان می آمدت
چون ز باغ عارضت هر دم بهاری می شکفت
هر زمان مرغی به طرف گلستان می آمدت
در چمن هر دم که چون عرعر خرامان می شدی
خنده بر بالای سرو بوستان می آمدت
چون جهانی را به رخ آرام جان می آمدی
از جهان جان ندا جان و جهان می آمدت
در تکلم لعل شیرینت چو می شد دُرفشان
چشمه های آب حیوان از دهان می آمدت
چون میان بوستان از دوستان رفتی سخن
گاه گاهی نام خواجو بر زبان می آمدت