
خواجوی کرمانی – غزل شماره 231
برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ
به جز صراحی و مطرب مخواه همدم هیچ
بیا و باده ی نوشین روان بنوش که هست
به جنب جام می لعل ملکت جم هیچ
مجوی هیچ که دنیا طفیل همّت اوست
که پیش همّت او هست ملک عالم هیچ
غم است حاصلم از عشق و من بدین شادم
که گرچه هست غمم نیست از غمم غم هیچ
دلم ز عشق تو شد قطره ای و آن هم خون
تنم ز مهر تو شد ذره ای و آن هم هیچ
غمم به خاک فرو برد و هست غمخور باد
دلم به کام فرو رفت و نیست همدم هیچ
تنم چو موی پر از تاب و پیچ و در وی خم
ولی میان تو یک موی اندر و خم هیچ
از آن دوای دل خسته در جهان تنگ است
که نیستش به جز از پسته ی تو مرهم هیچ
دم از جهان چه زنی همدم طلب خواجو
به حکم آنک جهان یک دم است و آن دم هیچ