
خواجوی کرمانی – غزل شماره 111
ای بر عذار مه وشت آن زلف پر شکست
چون زنگئی گرفته به شب مشعلی به دست
وی طاق آسمانی محراب ابرویت
پیوسته گشته خوابگه جاودان مست
همچون بلال بر لب کوثر نشسته است
خال لب تو گر چه سیاهیست بت پرست
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاست
قامت بلند و دسته ی ریحان تازه پست
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیست
یا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست
سروی به راستی چو تو از بوستان نخاست
برخاستی و نیش غمم در جگر نشست
صد دل شکار آهوی صیاد شیر گیر
صد جان اسیر عنبر عنبرفشان مست
مخمور سر ز خاک برآرد به روز حشر
مستی که گشت بی خبر از باده ی الست
نگشاد چشم دولت خواجو به هیچ روی
تا دل بر آن کمند گره در گره نبست



