بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 126 از 136 - ادبستان شعر پارسی

بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 131 بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست لب شکرشکنش گوهر بدخشانیست به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست به کفر زلف سیه فتنه ی مسلمانیست مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشت عجیب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست خطی که مردم چشمم نبشته است چو آب محققست که … ادامه

با منت کینه و با جمله صفاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 130 با منت کینه و با جمله صفاست این هم از طالع شوریده ی ماست راستی را صنما بی قد تو کار ما هیچ نمی آید راست هر گیاهی که بروید پس ازین از سر تربت ما مهر گیاست می کشم درد به امید دوا گر چه درد از قبلت … ادامه

با تو نقشی که در تصوّر ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 129 با تو نقشی که در تصوّر ماست به زبان قلم نیاید راست حاجت ما تویی چرا که ز دوست حاجتی به ز دوست نتوان خواست ماه تا آفتاب روی تو دید اثر مهر در رخش پیداست سخن باده با لبت بادست صفت مشک با خط تو خطاست در چمن … ادامه

اینجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 128 اینجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست وآن را که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را به قطع منازل چه حاجت است کاین ره بپای اهل طریقت دراز نیست رهبانت ار به دیر مغان راه می دهد آنجا مقام کن که در کعبه باز نیست گر زانک راه … ادامه

این همه مستی ما مستی مستی دگرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 127 این همه مستی ما مستی مستی دگرست وین همه هستی ما هستی هستی دگرست خیز و بیرون ز دو عالم وطنی حاصل کن که برون از دو جهان جای نشستی دگرست گفتم از دست تو سرگشته ی عالم گشتم گفت این سر، سبک امروز ز دستی دگرست تا صبا … ادامه

این بوی بهارست که از صحن چمن خاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 126 این بوی بهارست که از صحن چمن خاست یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست انفاس بهشت است که آید به مشامم یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست این سرو کدام است که در باغ روان شد وین مرغ چه نام است که از طرف … ادامه

این باد کدام است که از کوی شما خاست

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 125 این باد کدام است که از کوی شما خاست وین مرغ چه نام است که از سوی سبا خاست باد سحری نکهت مشک ختن آورد یا بویی از آن سلسله ی غالیه سا خاست گویی مگر انفاس روان بخش بهشت است این بوی دلاویز که از باد صبا خاست … ادامه

ای من ز دو چشم نیم مستت مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 124 ای من ز دو چشم نیم مستت مست وز دست تو رفته عقل و دین از دست بنشین که نسیم صبحدم برخاست برخیز که نوبت سحر بنشست با روی تو رونق قمر گم شد وز لعل تو قیمت شکر بشکست گویی در فتنه و بلا بگشود نقاش ازل که … ادامه

ای لبت میگون و جانم می پرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 123 ای لبت میگون و جانم می پرست ما خراب افتاده و چشم تو مست همچو نقشت خامه ی نقاش صنع صورتی صورت نمی بندد که بست دین و دنیا گر نباشد گو مباش چون تو هستی هر چه مقصودست هست در سر شاخ تو ای سرو بلند کی رسد … ادامه

ای لبت باده فروش و دل من باده پرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 122 ای لبت باده فروش و دل من باده پرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست تنم از مهر رخت مویی و از مویی کم صد گره در خم هر مویت و هر مویی شست هر که چون ماه نو انگشت نما شد در شهر همچو ابروی … ادامه

ای که لبت آب شکر ریختست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 121 ای که لبت آب شکر ریختست بر سمنت مشک سیه بیختست نقش تو را خامه ی نقاش صنع بر ورق جان من انگیختست ساقی از آن آب چو آتش بیار کآتش دل آب رخم ریختست با تو محالست برآمیختن گر چه غمت با گِلم آمیختست در سر زلف تو … ادامه

ای که زلف سیهت بر گل روی آشفتست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 120 ای که زلف سیهت بر گل روی آشفتست زآتش روی تو آب گل سوری رفتست در دهانت سخن است ار چه به شیرین سخنی لب شکّرشکنت عذر دهانت گفتست همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوش زانکه کس چشمه ی خورشید به گل ننهفتست دل گمگشته که بر خاک … ادامه