
خواجوی کرمانی – غزل شماره 131
بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست
لب شکرشکنش گوهر بدخشانیست
به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست
به کفر زلف سیه فتنه ی مسلمانیست
مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشت
عجیب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست
خطی که مردم چشمم نبشته است چو آب
محققست که او ابن مقله ی ثانیست
دل شکسته که مجذوب سالکش خوانند
ز کفر زلف بتان در حجاب ظلمانیست
نظر به عین طبیعت مکن که از خوبان
مراد اهل نظر اتّصال روحانیست
پری رخا چه کنم گر نخوانمت شب و روز
چرا که چاره ی دیوانگان پری خوانیست
بیا که جان عزیزم فدای لعل لبت
که با لب تو دلم را محبتی جانیست
تو شاه کشور حسنی و حاجبت ابرو
ولی خموش که بس حاجبی به پیشانیست
چنین که می کند از قامت تو آزادی
کمینه بنده ی قدّ تو سرو بستانیست
مپوش چهره که از طلعت تو خواجو را
غرض مطالعه ی سرّ صنع یزدانیست



