بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست - ادبستان شعر پارسی % %

بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 131

بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست

لب شکرشکنش گوهر بدخشانیست

به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست

به کفر زلف سیه فتنه ی مسلمانیست

مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشت

عجیب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست

خطی که مردم چشمم نبشته است چو آب

محققست که او ابن مقله ی ثانیست

دل شکسته که مجذوب سالکش خوانند

ز کفر زلف بتان در حجاب ظلمانیست

نظر به عین طبیعت مکن که از خوبان

مراد اهل نظر اتّصال روحانیست

پری رخا چه کنم گر نخوانمت شب و روز

چرا که چاره ی دیوانگان پری خوانیست

بیا که جان عزیزم فدای لعل لبت

که با لب تو دلم را محبتی جانیست

تو شاه کشور حسنی و حاجبت ابرو

ولی خموش که بس حاجبی به پیشانیست

چنین که می کند از قامت تو آزادی

کمینه بنده ی قدّ تو سرو بستانیست

مپوش چهره که از طلعت تو خواجو را

غرض مطالعه ی سرّ صنع یزدانیست

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤