
خواجوی کرمانی – غزل شماره 308
جان توجه به روی مه وش کرد
دل تمسّک به زلف دلکش کرد
مهر رویش که آب آتش برد
خاک بر دست آب و آتش کرد
آنک کارم چو طرّه بر هم زد
همچو زلفم چرا مشوش کرد
ابرویش تا چه شد که پیوسته
برمه و مشتری کمانکش کرد
هر خدنگی که غمزه اش بگشود
نسبتش دل به تیر آرش کرد
مردم دیده ام به خون جگر
صفحه ی چهره را منقّش کرد
روز خواجو به روی او خوش بود
خوش نبود آنک رفت و شب خوش کرد



