
خواجوی کرمانی – غزل شماره 368
ز جام عشق تو عقلم خراب می گردد
ز تاب مهر تو جانم کباب می گردد
مرا دلیست که دائم به یاد لعل لبت
به گرد ساقی و جام شراب می گردد
هلاک خود به دعا خواستم ولی چه کنم
که دیر دعوت من مستجاب می گردد
دل است کاین همه خونم ز دیده می بارد
پرست کافت جان عقاب می گردد
تو خود چه آب و گلی کآب زندگی هر دم
ز شرم چشمه ی نوش تو آب می گردد
چو بر تو می فکنم دیده اشک گلگونم
ز عکس گلشن رویت گلاب می گردد
به جام باده چه حاجت که پیر گوشه نشین
به یاد چشم تو مست و خراب می گردد
عجب نباشد اگر شد سیاه و سودایی
چنین که زلف تو بر آفتاب می گردد
چو بر درت گذرم گویی ام که خواجو باز
به گرد خانه ی ما از چه باب می گردد



