
خواجوی کرمانی – غزل شماره 120
ای که زلف سیهت بر گل روی آشفتست
زآتش روی تو آب گل سوری رفتست
در دهانت سخن است ار چه به شیرین سخنی
لب شکّرشکنت عذر دهانت گفتست
همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوش
زانکه کس چشمه ی خورشید به گل ننهفتست
دل گمگشته که بر خاک درت می جستم
گوئیا زلف تو دارد که بسی آشفتست
چون توانم که ز کویت به ملامت بروم
کآب چشم آمده و دامن من بگرفتست
از سر زلف درازت نکنم کوته دست
که به هر تار سر زلف تو ماری خفتست
احتیاجت به چمن نیست که بر سرو قدت
گل دمیدست و همه ساله بهار اشکفتست
بس که خواجو همه شب خاک سر کوی تو را
به دو چشم آب فشاندست و به مژگان رفتست
گر کسی گفت که شعرش گهر ناسفتست
چه زند گوهر ناسفته که گوهر سفتست



