بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 136 از 136 - ادبستان شعر پارسی

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

خواجوی کرمانی -غزل شماره 11 دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا که نماندست کنون طاقت بیداد مرا راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا هرگز از روز جوانی نشدم یک دم شاد مادر دهر ندانم به چه می زاد مرا دامنم دجله ی بغداد شد از … ادامه

آنک بر هر طرفی منتظرانند او را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 10 آنک بر هر طرفی منتظرانند او را ننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بوَد جای آن هست که بر چشم نشانند او را حیف باشد که چنان روی ببیند هر کس زانک کوته نظران قدر ندانند او را هست مقصود دلم … ادامه

همچو بالات بگویم سخنی راست تو را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 9 همچو بالات بگویم سخنی راست تو را راستی را چه بلاییست که بالاست تو را تا چه دیدست ز من دیده که هر دم گوید کاین همه آب رخ از رهگذر ماست تو را ای که بر گوشه‌ی چشمم زده‌ای خیمه ز موج مشو ایمن که وطن بر لب … ادامه

گر راه بود بر سر کوی تو صبا را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 8 گر راه بود بر سر کوی تو صبا را در بندگیت عرضه کند قصه ی ما را ما را به سراپرده ی قربت که دهد راه بر صدر سلاطین نتوان یافت گدا را چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند سر کوفته باید که بدارند گیا را گر ره به … ادامه

ای ماه قپچاقی شب است از سر بنه بغطاق را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 7 ای ماه قپچاقی شب است از سر بنه بغطاق را بگشای بند یِلمه و در بند کن قبچاق را در جان خانان ختا کافر نمی‌کرد این جفا ای بس که در عهد تو ما یاد آوریم آن جاق را شد کویت ای شمع چگل اردوی جان کریاس دل چون … ادامه

این چه خلدست که چندی همه حورست اینجا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 6 این چه خلدست که چندی همه حورست اینجا چه غم از نار که در دل همه نورست اینجا گل سوری که عروس چمنش می خوانند گو بده باده درین حجله که سورست اینجا موسم عشرت و شادی و نشاطست امروز منزل راحت و ریحان و سرورست اینجا اگر آن … ادامه

چو در نظر نبود روی دوستان ما را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 5 چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ روی نبود میل بوستان ما را رقیب گو مفشان آستین که تا در مرگ به آستین نکند دور از آستان ما را به جان دوست که هم در نفس برافشانیم اگر چنانک کند امتحان به جان ما را چه … ادامه

وقت صبوح شد بیار آن خور مه نقاب را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 4 وقت صبوح شد بیار آن خور مه نقاب را از قدح دو آتشی خیز و روان کن آب را ماه قنینه آسمان چون بفروزد از افق در خوی خجلت افکند چشمه ی آفتاب را وقت سحر که بلبله قهقهه بر چمن زند ساغر چشم من به خون رنگ دهد … ادامه

آن نقش بین که فتنه کند نقش بند را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 3 آن نقش بین که فتنه کند نقش بند را وآن لعل لب که نرخ شکستست قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در گوش من مجال نماندست پند را چون از کمند عشق امید خلاص نیست رغبت بود به کشته شدن پای بند را آن را که … ادامه

اگر در جلوه می آری سمند باد جولان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 2 اگر در جلوه می آری سمند باد جولان را بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدان را مکن عیب تهیدستان که در بازار سرمستان گدا باشد که بفروشد به جامی ملک سلطان را چرا از کعبه برگردم که گر خاری بود در ره برآرم آه و در یک … ادامه

آخر ای یار فراموش مکن یاران را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 1 آخر ای یار فراموش مکن یاران را دل سرگشته به دست آر جگرخواران را عام را گر ندهی بار به خلوتگه خاص زآستان از چه کنی دور پرستاران را وصل یوسف ندهد دست به صد جان عزیز این چه سودای محال است خریداران را گر نه یاری کند انفاس … ادامه