بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 135 از 136 - ادبستان شعر پارسی

مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 23 مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنّی گوش کن درکش می و خاموش کن فرهنگ بی فرهنگ را عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده الا به بزم عاشقان خوبان شوخ … ادامه

شبی که راه دهم آه آتش افشان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 22 شبی که راه دهم آه آتش افشان را ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش ز بهر درد فدا کرده است درمان را مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی که ما ز چشم بیفکنده‌ایم طوفان را به قصد … ادامه

ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

خواجوی کرمانی-غزل شماره 21 ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را می پرستانیم در ده باده ی گلفام را زاهدان را چون ز منظوری نهانی چاره نیست پس نشاید عیب کردن رند دُرد آشام را احتراز از عشق می کردم ولی بی حاصلست هر که از اول تصور می کند فرجام را من به … ادامه

رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 20 رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را مهر ماش چندان نیست ماه نیمروزی را روی پر نگارش بین چشم پر خمارش بین لعل آبدارش بین ماه نیمروزی را آن مه است یا رخسار شکّرست یا گفتار عارض است یا گلزار ماه نیمروزی را جعد مشکبارش گیر زلف تابدارش گیر … ادامه

چو در گره فکنی آن کمند پرچین را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 19 چو در گره فکنی آن کمند پرچین را چو تاب طرّه به هم برزنی همه چین را به انتظار خیال تو هر شبی تا روز گشوده ام در مقصوره ی جهان بین را کجا تو صید من خسته دل شوی هیهات مگس چگونه تواند گرفت شاهین را چو روی … ادامه

بگویید ای رفیقان ساربان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 18 بگویید ای رفیقان ساربان را که امشب باز دارد کاروان را چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل ز غلغل بلبل فریاد خوان را اگر زین پیش جان می پروریدم کنون بدرود خواهم کرد جان را بدار ای ساربان محمل که از دور ببینم آن مه نامهربان را … ادامه

بده آن راح روان پرور ریحانی را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 17 بده آن راح روان پرور ریحانی را که به کاشانه کشیم آن بت روحانی را من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم کان پری صید کند دیو سلیمانی را سر به پای فرسش درفکنم همچون گوی چون برین درکشد آن ابلق چوگانی را برو ای خواجه اگر زانک به … ادامه

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 16 ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده ای در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را خامی چو من بین سوخته وآتش ز جان افروخته گر … ادامه

ای به ناوک زده چشم تو یک اندازان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 15 ای به ناوک زده چشم تو یک اندازان را کشته افعی تو در حلقه فسون سازان را جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم پشّه آن نیست که بازیچه دهد بازان را دل چو دادم به تو عقلم ز کجا خواهد ماند مال کی جمع شود خانه … ادامه

کجا خبر بود از حال ما حبیبان را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 14 کجا خبر بود از حال ما حبیبان را که از مرض نبود آگهی طبیبان را گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند معیّن است که سوداست عندلیبان را ز خوان مرحمت آنها که می‌دهند نصیب به تیغ کین ز چه رانند بی‌نصیبان را اگر ز خاک محبّان غبار … ادامه

مگذر ای یار و در این واقعه مگذار مرا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 13   مگذر ای یار و در این واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو برگیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو زاری ام بین و ازین بیش میازار مرا چون در افتاده ام از پای و ندارم سر خویش دست من گیر و دل خسته … ادامه

رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را

خواجوی کرمانی – غزل شماره 12 رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را زنده ی جاوید گردد کشته ی شمشیر عشق زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را گر … ادامه