بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 134 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خواب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 35 ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خواب وی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب بر مه فکنده برقع شبرنگ روزپوش مه را که دید ساخته از تیره شب نقاب روزم شب است بی تو و چون روز روشن است کان لحظه شب بود که نهان باشد آفتاب … ادامه

ای جان من به یاد لبت تشنه بر شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 34 ای جان من به یاد لبت تشنه بر شراب هر دم به جام لعل لبت تشنه تر شراب درده قدح که مردم چشمم نشسته است در آرزوی نرگس مست تو در شراب ما را ز جام باده ی لعلت گزیر نیست آری مراد مست نباشد مگر شراب بر من … ادامه

یاد باد آنکه به روی تو نظر بود مرا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 33 یاد باد آنکه به روی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظّاره ی رویت همه شب در مه چارده تا روز نظر بود مرا یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی افق دیده پر از شعله ی … ادامه

می رود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا

خواجوی کرمانی- غزل شماره 32 می رود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا می زند راه خرد زمزمه ی چنگ مرا دلق ازرق به می لعل گرو خواهم کرد که می لعل برون آورد از رنگ مرا من که بر سنگ زدم شیشه ی تقوی و ورع محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ … ادامه

شب است و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 31 شب است و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی بریز خون صراحی بیار باده ی باقی خوشا به وقت سحر بر سماع بلبل شب خیز شراب راوقی از دست لعبتان رواقی تو خضر وقتی و شب ظلمت است در قدح آویز که باده آب حیات است خاصه … ادامه

خرقه رهن خانه ی خمّار دارد پیر ما

خواجوی کرمانی – غزل شماره 30 خرقه رهن خانه ی خمّار دارد پیر ما ای همه رندان مرید پیر ساغر گیر ما گر شدیم از باده بدنام جهان تدبیر چیست همچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما سرو را باشد سماع از ناله ی دلسوز مرغ مرغ را باشد صداع از ناله ی شبگیر ما … ادامه

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

خواجوی کرمانی – غزل شماره 29 آن ماه مهر پیکر نامهربان ما گفت ای به نطق طوطی شکّرستان ما وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما در باغ سرو را ز حیا پای در گل است از اعتدال قدّ چو سرو روان ما برگ بنفشه کز چمن … ادامه

آن تن ماست یا میان شما

خواجوی کرمانی – غزل شماره 28 آن تن ماست یا میان شما وان دل ماست یا دهان شما اگر آن ابرو است و پیشانی نکشد هیچکس کمان شما جز کمر کیست آنک می‌گنجد یک سر موی در میان شما آب رخ پیش ما کسی دارد که بود خاک آستان شما می‌کند مرغ جان ما پرواز … ادامه

اگر سرم برود در سر وفای شما

خواجوی کرمانی – غزل شماره 27 اگر سرم برود در سر وفای شما ز سر برون نرود هرگزم هوای شما به خاک پای شما کانزمان که خاک شوم هنوز برنکنم دل ز خاک پای شما چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد کند نزول به خاک در سرای شما در آن زمان که روند … ادامه

آب آتش می برد خورشید شب پوش شما

خواجوی کرمانی – غزل شماره 26 آب آتش می برد خورشید شب پوش شما می رود آب حیات از چشمه ی نوش شما شام را تا سایبان روز روشن دیده ام تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما … ادامه

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 25 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا که برون شد دل سرمست من از دست اینجا چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان دلم آورد و به زنجیر فروبست اینجا تا نگویی که من اینجا ز چه مست افتادم هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا … ادامه

طوبی لک ای پیک صبا خرّم رسیدی مرحبا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 24 طوبی لک ای پیک صبا خرّم رسیدی مرحبا باللهِ قُل لِحُشاشتی ما بال رکبِ قد سرّی یاران برون رفتند و من در بحر خون افتاده‌ام طَرفی علی هجرانِهم تَبکی و ما تُغنی البکا بار سفر بستند و من چون صید وحشی پای بند ساروا و مِن آماقنا أجروا ینابیع … ادامه