بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 133 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 47 ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب وآب رویت برده آب از روی آب از شکنج زلف و مهر طلعتت تاب بر خورشید و در خورشید تاب بینی ار بینی در آب و آینه آفتاب روی و روی آفتاب برنیندازی بنای عقل و دین تاز عارض برنیندازی نقاب … ادامه

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 46 من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب برخیز و بده شراب بنشین و بزن رباب ای شام تو بر سحر وی شور تو در شکر در سنبله ات قمر در عقربت آفتاب بر مشک مزن گره بر آب مکش زره یا ترک خطا بده یا روی … ادامه

دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 45 دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب بر مه کشید چنبر و در شب فکند تاب رخسارش آتش و دل بیچارگان سپند لعل لبش می و جگر خستگان کباب بر مشتری کشیده ز مشک سیه کمان بر آفتاب بسته ز ریحان تر طناب در بر قبای شامی پیروزه … ادامه

ای کرده مه را از تیره شب نقاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 44 ای کرده مه را از تیره شب نقاب در شب فکنده چین بر مه فکنده تاب مشک است یا خط است یا شام شب نمای ماه است یا رخ است یا صبح شب نقاب با سرو قامتت شمشاد گو مروی با ماه طلعتت خورشید گو متاب ای برده آب … ادامه

ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 43 ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب وی دل پرخون من هم نمک و هم کباب خطّ و لب دلکشت طوطی و شکرّستان زلف و رخ مه وشت تیره شب و ماهتاب موی تو و شخص من پر گره و پرشکن چشم تو و بخت من مست … ادامه

هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 42 هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب سر به بالین ابد باز نهد مست و خراب بیدلان را رخ زیبا ننمایی به چه وجه عاشقان را ز در خویش برانی ز چه باب می پرستان همه مخمور و عقیقت همه می عالمی مرده ز بی آبی … ادامه

مغنّی وقت آن آمد که بنوازی رباب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 41 مغنّی وقت آن آمد که بنوازی رباب صبوح است ای بت ساقی بده جام شراب اگر مُردم بشوییدم به آب چشم جام وگر دورم بخوانیدم به آواز رباب فلک در خون جانم رفت و ما در خون دل می لعل آب کارم برد و ما در کار آب مرا … ادامه

طلع الصبح من وراء حجاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 40 طلع الصبح من وراء حجاب عجلو بالرحیل یا اصحاب کوس رحلت زدند و منتظران بر سر راه می کنند شتاب وقت کوچ است و کرده مهجوران خاک ره را به خون دیده خضاب نور شمع است یا فروغ جبین می نمایند مه رخان ز نقاب ناقه بگذشت و تشنگان … ادامه

ساقی سیمبر بیار شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 39 ساقی سیمبر بیار شراب مطرب خوش نوا بساز رباب مست عشقیم عیب ما مکنید فاتقوا الله یا اولی الالباب عقل چون دید اهل میکده را گفت طوبی لهم و حسن مآب بی گل روی او چرا یک دم نشود چشم من تهی ز گلاب همچو خالش که دید در … ادامه

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 38 دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب تا روز نخفتیم من و شمع جگر تاب از دست دل سوخته و دیده ی خونبار یک لحظه نبودیم جدا زآتش و از آب من در نظرش سوختمی زآتش سینه و او ساختی از بهر من سوخته جلّاب از بس که فشاندیم … ادامه

ای دل نگفتمت ز زلفش عنان بتاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 37 ای دل نگفتمت ز زلفش عنان بتاب کاهنگ چین خطا بود از بهر مشک ناب ای دل نگفتمت ز لعلش مجوی کام هر چند کام مست نباشد مگر شراب ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکن کز غم چنان شوی که نبینی به خواب خواب ای دل نگفتمت … ادامه

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 36 ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتش است می نماید گرد آتش گردی از عنبر در آب بر گل خودروی رویت کآبروی حسن از اوست سبزه ی سیراب را … ادامه