بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 132 از 136 - ادبستان شعر پارسی

آن جوهر جان است که در گوهر کان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 59 آن جوهر جان است که در گوهر کان است یا می که در او خاصیت جوهر جان است یاقوت روان در لب یاقوتی جام است یا چشم قدح چشمه ی یاقوت روان است زین پس من و میخانه که در مذهب عشّاق خاک در خمخانه به از خانه ی … ادامه

آن ترک پریچهره مگر لعبت چین است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 58 آن ترک پریچهره مگر لعبت چین است یا ماه شب چارده بر روی زمین است در ابر سیه شعشعه ی بدر منیر است یا در شکن کاکل او نور جبین است آن ماه تمام است که بر گوشه ی بام است یا شاه سپهرست که بر چرخ برین است … ادامه

اگرچه بلبل طبعم هزاردستان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 57 اگرچه بلبل طبعم هزاردستان است حدیث من گل صد برگ گلشن جان است ز بیم چنگل شاهین جان شکار فراق دلم چو مرغ چمن روز و شب در افغان است چو تاب زلف عروسان حجله خانه ی طبع روان خسته ام از دست دل پریشان است چو از سر … ادامه

ابروی تو طاق است که پیوسته هلال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 56 ابروی تو طاق است که پیوسته هلال است زآن رو که هلال ار نشود بدر محال است بر روی تو خال حبشی هر که ببیند گوید که مگر خازن فردوس بلال است پیوسته هلال است تو را حاجب خورشید وین طرفه که چشم سیهت ابن هلال است آن دل … ادامه

پیش اسبت رخ نهم زان رو که غم نبود ز مات

خواجوی کرمانی – غزل شماره 55 پیش اسبت رخ نهم زان رو که غم نبود ز مات در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفت خون دل میخور که این ساعت نمی یابم دوات چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجه خط … ادامه

طرّه ی مشکین نباشد بر رخ جانان غریب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 54 طرّه ی مشکین نباشد بر رخ جانان غریب زانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب ای که گفتی گرد لعلش خط مشکین از چه روست خضر نبود بر کنار چشمه ی حیوان غریب گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکن در بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریب سنبلش … ادامه

طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 53 طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب که نیست شرط محبت جدایی از محبوب چو هست در ره مقصود قرب روحانی چه احتیاج به ارسال قاصد و مکتوب چو اتصال حقیقی بُود میان دو دوست کجا ز یوسف مصری جدا بُود یعقوب توقع است که از عاشقان بیدل … ادامه

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 52 چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب تا به شب بر سر بازار معلق همه روز تا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب سوختم زآتش هجران و دلم بریان شد ور نسازم چه کنم با دل بریان همه … ادامه

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 51 گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب یا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که او بر من خسته بگرید ز سر سوز امشب مرغ شب خوان که دم از پرده ی عشّاق زند گو نوا از من شب … ادامه

ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 50 ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب ما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سواد روی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب در بهشت ار زانک برقع برنیندازی ز رخ روضه ی رضوان جهنم باشد … ادامه

رفت دوشم نفسی دیده ی گریان در خواب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 49 رفت دوشم نفسی دیده ی گریان در خواب دیدم آن نرگس پر فتنه ی فتّان در خواب خیمه بر صحن چمن زن که کنون در بستان نتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب بود آیا که شود بخت من خسته بلند کآیدم قامت آن سرو خرامان در … ادامه

برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 48 برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب در دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب عالم از لعل تو پر شور است و لعلت پر شکر فتنه از چشم تو بیدار است و چشمت مست خواب هر سؤالی کان ز دریا می کنم در باب موج دیده می … ادامه