
خواجوی کرمانی – غزل شماره 55
پیش اسبت رخ نهم زان رو که غم نبود ز مات
در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات
دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفت
خون دل میخور که این ساعت نمی یابم دوات
چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجه
خط برون آوردی و گفتی که آوردم برات
در عری شاه ماتم ای پری رخ رخ مپوش
کانک رخ بر رخ نهی او را چه غم باشد ز مات
راستی را تا صلای عشق در عالم زدی
قامتت را سجده آرد عرعر از بانگ صلات
چون تو را گویم که لالای توام گویی که لا
جان ببازم بی سخن چون بت پرستان پیش لات
نغمه ی عشاق در نوروز خوش باشد ولیک
ای دریغ ار عیش ما را دست میدادی ادات
گر حیا داری برو خواجو و دست از جان بشوی
زانک لعل جان فزایش می برد آب حیات



