بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 131 از 136 - ادبستان شعر پارسی

خطر بادیه ی عشق تو بیش از پیش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 71 خطر بادیه ی عشق تو بیش از پیش است این چه دام است که دور از تو مرا در پیش است ای که درمان جگر سوختگان می سازی مرهمی بر دل ما نه که به غایت ریش است دیده هر چند بر آتش زند آبم لیکن حدّت آتش سودای … ادامه

خطّت که کتابه ی جمال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 70 خطّت که کتابه ی جمال است سرنامه ی نامه ی کمال است ماهی تو و مشتریت مهرست شاهی تو و حاجبت هلال است آن خال سیاه هندو آسا هندوچه ی گلشن جمال است از مویه تنم بسان مویست وز ناله دلم به شکل نال است آنجا که تویی اگر … ادامه

حسن تو نهایت جمال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 69 حسن تو نهایت جمال است لطف تو به غایت کمال است با زلف تو هر که را سری هست سر در قدم تو پایمال است بی روی تو زندگی حرام است وز دست تو جام می حلال است باز آی که بی رخ تو ما را از صحبت خویشتن … ادامه

چو سرچشمه ی چشم من دیده است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 68 چو سرچشمه ی چشم من دیده است لب غنچه بر چشمه خندیده است بدان وجهم از دیده خون می رود که از روی خوب تو ببریده است چرا کینه ورزی کنون با کسی که مهر تو پیش از تو ورزیده است نهان کی کند خامه رازم که او تراشیده … ادامه

چو طلعت تو مرا منتهای مقصود است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 67 چو طلعت تو مرا منتهای مقصود است بیا که عمر من این پنجروز معدود است مقیم کوی تو گشتم که آستان ایاز به نزد اهل حقیقت مقام محمود است دلم ز مهر رخت می کشد به زلف سیاه چرا که سایه ی زلف تو ظلّ ممدود است من از … ادامه

جان هر زنده دلی زنده به جانی دگر است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 66 جان هر زنده دلی زنده به جانی دگر است سخن اهل حقیقت ز زبانی دگر است خیمه از دایره ی کون و مکان بیرون زن زانک بالاتر ازین هر دو مکانی دگر است در چمن هست بسی لاله ی سیراب ولی ترک مه روی من از خانه ی خانی … ادامه

جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 65 جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافته است سنبلش در پیچ و ما را رشته ی جان تافته است آن دو افعی سیاه مهره بازش از چه روی همچو ثعبان بر کف موسی عمران تافته است جادوی مردم فریب او چو خوابم بسته است زلف هندویش چرا نعلم … ادامه

تو را که نرگس مخمور و زلف مهپوش است

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 64 تو را که نرگس مخمور و زلف مهپوش است وفا و عهد قدیمت مگر فراموش است ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشت اگرچه زلف سیاهت زیادت از دوش است به قصد خون دل من کمان ابرو را کشیده چشم تو پیوسته تا بناگوش است ز تیر غمزه … ادامه

تو را که موی میان هم وجود و هم عدم است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 63 تو را که موی میان هم وجود و هم عدم است دو زلف افعی ضحاک و چهره جام جم است به تیرگی شده آشفته تر حقیقت شرع سواد زلف تو گویی که رای بوالحکم است ز دور چرخ شبی این سؤال می کردم که از زمانه مرا خود نصیب … ادامه

به وقت صبح می روشن آفتاب من است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 62 به وقت صبح می روشن آفتاب من است به تیره شب در میخانه جای خواب من است اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح دو چشم اشک فشان ساغر شراب من است وگر کباب نیابم تفاوتی نکند به حکم آنک دل خونچکان کباب من است به راه بادیه … ادامه

باغ و صحرا با سهی سروان نسرین بر خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 61 باغ و صحرا با سهی سروان نسرین بر خوش است خلوت و مهتاب با خوبان مه پیکر خوش است غنچه چون زر دارد ار خوش دل بود عیبش مکن راستی را هر چه بینی در جهان با زر خوش است کاشکی بودی مرا شادی اگر دینار نیست زانک با … ادامه

این چنین صورت گر از آب و گل است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 60 این چنین صورت گر از آب و گل است چون به معنی بنگری جان و دل است نرگسش خونخواره ای بس دلرباست سنبلش شوریده ای بس پر دل است هندوی زلفش سیه کاری قویست زنگی خالش سیاهی مقبل است هر چه گفتم جز ثنایش ضایع است هرچه جستم جز … ادامه