بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 130 از 136 - ادبستان شعر پارسی

سحاب سیل فشان چشم رودبار من است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 83 سحاب سیل فشان چشم رودبار من است سموم صاعقه سوز آه پر شرار من است غم ار چه خون دلم می خورد مضایقه نیست که اوست در همه حالی که غمگسار من است هلال اگر چه به ابروی یار می ماند ولی نمونه ای از این تن نزار من … ادامه

زلف لیلی صفتت دام دل مجنون است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 82 زلف لیلی صفتت دام دل مجنون است عقل بر دانه ی خال سیهت مفتون است تا خیال لب و دندان تو در چشم من است مردم چشم من از لعل و گهر قارون است پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود دُرّ ناسفته که در جوف صدف مکنون است … ادامه

از لعل آبدار تو نعلم بر آتش است

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 81 از لعل آبدار تو نعلم بر آتش است زان رو دلم چو زلف سیاهت مشوّش است دیشب به خواب، زلف خوشت را کشیده ام زانم هنوز رشته ی جان در کشاکش است هر لحظه دل به حلقه ی زلفت کشد مرا یا رب کمند زلف سیاهت چه دلکش است … ادامه

تو را با ما اگر صلح است جنگ است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 80 تو را با ما اگر صلح است جنگ است نمی دانم دگر بار این چه ینگ است به نقلی زان دهان کامم برآور نه آخر پسته در بازار تنگ است چرا این قامت همچون کمانم ز چشم افکنده ای گویی خدنگ است ز اشکم سنگ می گردد ولیکن نمی … ادامه

روز رخسار تو ماهی روشن است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 79 روز رخسار تو ماهی روشن است خال هندویت سیاهی روشن است منظر چشمم که خلوتگاه توست راستی را جایگاهی روشن است گر به رویت کرده ام تشبیه ماه شرمسارم کاین گناهی روشن است مه به رخسارت پناه آرد از آنک روی تو پشت و پناهی روشن است بت پرسنان … ادامه

رخش با آب و آتش در نقاب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 78 رخش با آب و آتش در نقاب است لبش با آتش اندر عین آب است شکنج طرّه اش بر چهره گویی که از شب سایبان بر آفتاب است لب شیرین او یا جان شیرین خط مشکین او یا مشک ناب است عقیقش کآتش او آب لعل است عذارش کآب … ادامه

رخسار تو شمع کاینات است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 77 رخسار تو شمع کاینات است وز قند تو شور در نبات است ریحان خط سیاه شیرین پیرامن شکّرت نبات است خضرست مگر که سرنوشتش بر گوشه ی چشمه ی حیات است بر عرصه ی حسن شاه گردون پیش دو رخ تو شاه مات است یک قطره ز اشک ما … ادامه

رُخت خورشید رایات جمال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 76 رُخت خورشید رایات جمال است خطت تفسیر آیات کمال است هلال ارزانک هر مه بدر گردد چرا پیوسته ابرویت هلال است خیالت بس که می آید به چشمم اگر خوابم به چشم آید خیال است چو داند حال او کز تشنگی مرد کسی کو بر لب آب زلال است … ادامه

رخ دل فروز تو ماهی خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 75 رخ دل فروز تو ماهی خوش است خط عنبرینت سیاهی خوش است شب گیسویت هست سالی دراز ولی روز روی تو ماهی خوش است از آن چین زلف تو شد جای دل که هندوستان جایگاهی خوش است اگر نیست ضعفی در آن چشم مست چرا گاه بیمار و گاهی … ادامه

دلم با مردم چشمت چنان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 74 دلم با مردم چشمت چنان است که پنداری که خونشان در میان است خطت سر امه ی عنوان حسن است رُخت گلدسته ی بستان جان است شبت مه پوش و ماهت شب نقاب است گلت خودروی و رویت گلستان است گلستان رُخت در دلستانی بهشتی بر سر سرو روان … ادامه

دلا جان در ره جانان حجاب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 73 دلا جان در ره جانان حجاب است غم دل در جهان جان حجاب است اگر داری سری بگذر ز سامان که در این ره سر و سامان حجاب است ز هستی هر چه در چشم تو آید قلم در نقش آن کش کان حجاب است زلال از مشرب جان … ادامه

در شب زلف تو مهتابی خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 72 در شب زلف تو مهتابی خوش است در لب لعل تو جلّابی خوش است پیش گیسویت شبستانی نکوست طاق ابروی تو محرابی خوش است حلقه ی زلف کمند آسای تو چنبری دلبند و قلابی خوش است پیش رویت شمع تا چند ایستد گو دمی بنشین که مهتابی خوش است … ادامه