
خواجوی کرمانی – غزل شماره 82
زلف لیلی صفتت دام دل مجنون است
عقل بر دانه ی خال سیهت مفتون است
تا خیال لب و دندان تو در چشم من است
مردم چشم من از لعل و گهر قارون است
پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود
دُرّ ناسفته که در جوف صدف مکنون است
عاقل آن است که منکر نشود مجنون را
کانک نظّاره ی لیلی نکند مجنون است
خون شد از رشک خطت نافه ی آهوی ختا
گر چه در اصل طبیعت چو ببینی خون است
عقل را کنه جمالت متصور نشود
زانک حسن تو زادراک خرد بیرون است
می پرستان اگر از جام صبوحی مستند
مستی ما همه زان چشم خوش میگون است
تا جدا مانده ام از روی تو هرگز گفتی
کان جگر خسته ی دلسوخته حالش چون است
رحمتی کن که ز شور شکرت خواجو را
سینه آتشکده و دیده ز غم جیحون است



