بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 125 از 136 - ادبستان شعر پارسی

بوستان طلعتش را نوبهاری دیگرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 143 بوستان طلعتش را نوبهاری دیگرست چشمم از عکس جمالش لاله زاری دیگرست از میان جان من هرگز نمی گیرد کنار گرچه هر ساعت میانش در کناری دیگرست تا لب میگون او در داد جان را جام می چشم مست نیم خوابش را خماری دیگرست عاشقان را با طریق زهد … ادامه

بهار روی تو بازار مشتری بشکست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 142 بهار روی تو بازار مشتری بشکست فریب چشم تو ناموس سامری بشکست رخ تو پرده ی دیبای ششتری بدرید لب تو نامزد قند عسکری بشکست قد تو هوش جهانی به چابکی بربود خط تو توبه ی خلقی به دلبری بشکست چو حسن روی تو آوازه در جهان افکند دل … ادامه

به وقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 141 به وقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست ز رشک طلعت او شمع انجمن بنشست فشاند سنبل و چون گل ز غنچه رخ بنمود کشید قامت و چون سرو در چمن بنشست ز برگ لاله ی سیراب و شاخ شمشادش بریخت آب گل و باد نارون بنشست نشست و … ادامه

به جز از کمر ندیدم سر مویی از میانت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 140 به جز از کمر ندیدم سر مویی از میانت به جز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت توچه معنئی که هرگز نرسیده ام به کنهت تو چه آیتی که هرگز نشنیده ام بیانت تو کدام شاهبازی که ندانمت نشیمن چه کنم که مرغ فکرت نرسد به آشیانت اگرم هزار … ادامه

به بوستان جمالت بهار بسیارست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 139 به بوستان جمالت بهار بسیارست ولیک با گل وصل تو خار بسیارست مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفته است چه حالت است که او را خمار بسیارست می ام ز لعل دل افروز ده که جان افزاست وگرنه جام می خوشگوار بسیارست خط غبار چه حاجت به گرد … ادامه

بشکست دل تنگ من خسته کزین دست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 138 بشکست دل تنگ من خسته کزین دست مشاطه سر زلف پریشان تو بشکست دارم ز میان تو تمنّای کناری خود را چو کمر گرچه به زر بر تو توان بست عمری و به افسوس ز دستت نتوان داد عمر ارچه به افسوس برون می رود از دست از دیده … ادامه

بسته ی بند تو از هر دو جهان آزادست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 137 بسته ی بند تو از هر دو جهان آزادست وانک دل بر تو نبستست دلش نگشادست عارضت در شکن طرّه بدان می ماند کآفتابیست که در عقده ی رأس افتادست زلف هندو صفتت لیلی و عقلم مجنون لب جانبخش تو شیرین و دلم فرهادست سرو را گر چه به … ادامه

بس که مرغ سحری در غم گلزار بسوخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 136 بس که مرغ سحری در غم گلزار بسوخت جگر لاله بر آن دلشده ی زار بسوخت حبّذا شمع که از آتش دل چون مجنون در هوای رخ لیلی به شب تار بسوخت دیشب آن رند که در حلقه ی خمّاران بود بزد آهی و در خانه ی خمّار بسوخت … ادامه

برمه از سنبل پرچین تو پرچین بگرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 135 برمه از سنبل پرچین تو پرچین بگرفت چه خطا رفت که ابروی کژت چین بگرفت گرد مشکست که گِرد گل رویت بدمید یا بنفشه ست که پیرامن نسرین بگرفت لشکر زنگ ز سرحدّ ختن بیرون تاخت به ختا برد خط و مملکت چین بگرفت بس که در دیده ی … ادامه

بر سر کوی عشق بازاریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 134 بر سر کوی عشق بازاریست که رخی همچو زر به دیناریست دل پر خون بسی به دست آید زانک قصّاب کوچه دلداریست نخرد هیچکس دلی به جوی بنگر ای خواجه کاین چه بازاریست بر سر چار سوی خطّه ی عشق رو به هر سو که آوری داریست سر که … ادامه

بر سر کوی خرابات محبت کوییست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 133 بر سر کوی خرابات محبت کوییست که مرا بر سر آن کوی نظر بر سوییست دهنش یکسر مویست و میانش یک موی وز میان تن من تا به میانش موییست ابروی او که ز چشمم نرود پیوسته نه کمانیست که شایسته ی هر بازوییست مرهمی از من مجروح مدارید … ادامه

بدایت غم عشّاق را نهایت نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 132 بدایت غم عشّاق را نهایت نیست نهایت ره مشتاق را بدایت نیست سخن بگوی که پیش لب شکر بارت حدیث شکر شیرین به جز حکایت نیست بسی شکایتم از فرقت تو در جان است وگرنه از غم عشقت مرا شکایت نیست گرم به تیغ جفا می کشی حیات من … ادامه