
خواجوی کرمانی – غزل شماره 138
بشکست دل تنگ من خسته کزین دست
مشاطه سر زلف پریشان تو بشکست
دارم ز میان تو تمنّای کناری
خود را چو کمر گرچه به زر بر تو توان بست
عمری و به افسوس ز دستت نتوان داد
عمر ارچه به افسوس برون می رود از دست
از دیده بیفتاده سرشکم که به شوخی
بر گوشه ی چشم آمد و بر جای تو بنشست
تا حاجب ابروت چه در گوش تو گوید
کارد همه سر سوی بناگوش تو پیوست
ای دانه ی مشکین تو دام دل عشّاق
از دام سر زلف تو آسان نتوان جست
معذورم اگر نیستم از وصل تو آگاه
کآن را خبرست از تو کش از خود خبری هست
گویند که خواجو برو از عشق بپرهیز
پرهیز کجا چشم توان داشتن از مست



