بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 124 از 136 - ادبستان شعر پارسی

چو آن فتنه از خواب سر برگرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 155 چو آن فتنه از خواب سر برگرفت صراحی طلب کرد و ساغر گرفت سمن قرطه ی فستقی چاک زد چو او پرنیان در صنوبر گرفت بنفشه به برگ سمن برشکست جهان نافه ی مشک اذفر گرفت بر آتش فکند از خم طرّه عود نسیم صبا بوی عنبر گرفت ببوسید … ادامه

چو از برگ گلشن سنبل دمیدست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 154 چو از برگ گلشن سنبل دمیدست ز حسرت در چمن گل پژمریدست به عشوه توبه ی شهری شکستست به غمزه پرده ی خلقی دریدست ز روبه بازی چشم چو آهوش دلم چون آهوی وحشی رمیدست چه رویست آنکه در اوصاف حسنش کمال قدرت بی چون پدیدست چو نقاش ازل … ادامه

جمشید بنده ی در دولتسرای ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 153 جمشید بنده ی در دولتسرای ماست خورشید شمسه ی حرم کبریای ماست جعد عروس ماهرخ حجله ی ظفر گیسوی پرچم علم سدره سای ماست آن اطلس سیه که شب تار نام اوست تاری ز پرده ی در خلوتسرای ماست کیوان که هست برهمن دیر شش دری با آن علّو … ادامه

جانم از غم به لب رسیده ی توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 152 جانم از غم به لب رسیده ی توست دلم از دیده خون چکیده ی توست راستی را قد خمیده ی من نقشی از ابروی خمیده ی توست طوطی جانم از پی شکرت ز آشیان بدن پریده ی توست با لب لعل روح پرور تو جوهر روح پروریده ی توست … ادامه

جانم از باده ی لعل تو خراب افتادست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 151 جانم از باده ی لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست گرچه خواب آیدت ای فتنه ی مستان در چشم هر که از چشم و رخت بی خور و خواب افتادست باز مرغ دل من در گره زلف کژت همچو کبکیست که در چنگ عقاب … ادامه

جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 150 جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست نظری کن که به جانم خطر از بیماریست حال من نرگس بیمار تو داند زآن روی که در او همچو دل من اثر از بیماریست هر طبیبی که علاج دل بیمار کند تو مپندار که او را خبر از بیماریست تا … ادامه

تو را که طره ی مشکین و خط زنگاریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 149 تو را که طره ی مشکین و خط زنگاریست چه غم ز چهره ی زرد و سرشک گلناریست فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریخت چه مردمیست که در عین مردم آزاریست از آن دو چشم توانای ناتوان عجبست که خون خسته دلانش غذای بیماریست بیا که در … ادامه

ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 148 ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت جگرم را هدف تیر بلا کرد و برفت چون سر زلف پریشان من سودایی را داد بر باد و فرو هشت و رها کرد و برفت خلعت وصل چو بر قامت من راست ندید بر تنم پیرهن صبر … ادامه

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 147 تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدی از برم ای طرفه ی بغداد شد دامن من دجله ی بغداد ز دستت از دست تو فردا بروم داد بخواهم تا چند کشم محنت و بیداد ز … ادامه

پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 146 پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که بر آب نهاد است جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد چه توان کرد چو این سفله چنین افتادست دل در این پیرزن عشوه … ادامه

بیمار چشم مست تو رنجور خوشترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 145 بیمار چشم مست تو رنجور خوشترست لفظ خوشت ز لؤلؤ منثور خوشترست عکس رخ تو در شکن طرّه ی سیاه از نور شمع در شب دیجور خوشترست صحبت خوش است لیکن اگر نیک بنگری جادوی ناتوان تو رنجور خوشترست بشکن خمار من به لب لعل جان فزای کان چشم … ادامه

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 144 بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته ام تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست ای که افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچ بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست … ادامه