چو آن فتنه از خواب سر برگرفت
خواجوی کرمانی – غزل شماره 155 چو آن فتنه از خواب سر برگرفت صراحی طلب کرد و ساغر گرفت سمن قرطه ی فستقی چاک زد چو او پرنیان در صنوبر گرفت بنفشه به برگ سمن برشکست جهان نافه ی مشک اذفر گرفت بر آتش فکند از خم طرّه عود نسیم صبا بوی عنبر گرفت ببوسید … ادامه



