بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 123 از 136 - ادبستان شعر پارسی

دیشب دل ز ملک دو عالم خبر نداشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 167 دیشب دل ز ملک دو عالم خبر نداشت جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آن را که بود عالم معنی مسّخرش دیدم به صورتی که ز عالم خبر نداشت دلخسته ای که کشته ی شمشیر عشق شد زخمش به جان رسید و ز مرهم خبر نداشت … ادامه

دیشب درآمد از درم آن ماه چهره مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 166 دیشب درآمد از درم آن ماه چهره مست مانند دسته ی گل و گلدسته ای به دست خطّش نبات و پسته ی شکّر شکن شکر سروش بلند و سنبل پرتاب و پیچ مست زلف سیاه سرکش هندوش داده عرض در چین هزار کافر زنگی بُت پرست از دیده محو … ادامه

دوش پیری ز خرابات برون آمد مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 165 دوش پیری ز خرابات برون آمد مست دست در دست جوانان و صراحی در دست گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا بچه ای توبه ی من چو سر زلف چلیپا بشکست هر که کرد از در میخانه گشادی حاصل چون تواند دل سودازده در تقوی بست من اگر … ادامه

دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 164 دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراست زین صفت نرگس سیراب تو بیخواب چراست چشم جادوی تو کز باده ی سحرست خراب روز و شب معتکف گوشه ی محراب چراست نرگس مست تو چون فتنه ازو بیدارست همچو بخت من دل سوخته در خواب چراست مگر از خط سیاه … ادامه

دلبرا خورشید تابان ذره ای از روی توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 163 دلبرا خورشید تابان ذره ای از روی توست اهل دل را قبله محراب خم ابروی توست تا شبیخون برد هندوی خطت بر نیمروز شاه هفت اقلیم گردون بنده ی هندوی توست شهسوار گنبد پیروزه یعنی آفتاب بارها افتاده در پای سگان کوی توست ذره ای گفتم ز مهرت سایه … ادامه

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 162 دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت مخمور باده ی طرب انگیز شوق را جامی نداد و زهر جدایی چشاند و رفت گفتم مگر به حیله به قیدش درآورم از من رمید و توسن بختم رماند … ادامه

در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 161 در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست گفتی از لعل من امروز تمنّای تو چیست در دلم زان لب شیرین چه تمنّاست که نیست به جز از زلف کژت سلسله جنبان دلم خم زلف تو گواه من … ادامه

در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 160 در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست در حلقه آن کمند دلاویز خوشترست فرهاد را ز شکّر شیرین حکایتی از خسروی ملکت پرویز خوشترست بر روی خاک تکیه گه دردمند عشق از خوابگاه اطلس گلریز خوشترست دیگر حدیث کوثر و سرچشمه ی حیات مشنو که باده ی طرب انگیز خوشترست … ادامه

خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 159 خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت خاک آن باد شوم کو به من آرد بویت زلف هندوی تو باید که پریشان نشود زانک پیوسته بود همره و هم زانویت سحرا گر … ادامه

خطی کز تیره شب برخور نوشتست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 158 خطی کز تیره شب برخور نوشتست چه خطّست آن که بس درخور نوشتست اگرچه درخورست آن خط ولیکن خطا کردست کاین برخور نوشتست خطا گفتم مگر سلطان حسنش براتی بر شه خاور نوشتست وگر نی اجری خیل حبش را خراج روم بر قیصر نوشتست و یا توقیع ملک دلبری … ادامه

حذر کن ز یاری که یاریش نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 157 حذر کن ز یاری که یاریش نیست بشو دست از آنکو نگاریش نیست چه ذوقش بود بلبل ار در چمن گلی دارد و گلعذاریش نیست خرد راستی را نهالی خوشست ولیکن به جز صبر باریش نیست مبر نام مستی که شرب مدام بود کار آن کس که کاریش نیست … ادامه

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 156 چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت دل شکسته ی ما را در اضطراب انداخت به خون دیده ی ما تشنه شد جهان و رواست که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق ببرد آبم و خون در … ادامه